اراده و كراهت باشند ، و به اين تقرير مندفع مىشود نقض بشرايط تأثير طبايع جسمانيّه در غير مواد خود چنان كه در مباحث قدرت گذشت . و اعتراض كردهاند به اين مذهب باينكه بسيارى از اوقات در بسيارى از افعال اعتقاد ميكنيم منفعت و مصلحت را و اراده نميكنيم آن را و اختيار نميكنيم فعل آنها را بر ترك و اعتقاد نميكنيم در بسيارى از افعال نفع را ، بلكه اعتقاد ميكنيم ضرر آن را ، با وجود اين اراده ميكنيم فعل آنها را و موجود ميسازيم در خارج ، لهذا مذهب تازهئى احداث كرده گفتهاند : اراده ، عبارتست از ميلى كه حاصل شود از اعتقاد نفع و تعبير از آن ميل بشوق و اشتياق نفس است بسوى تحصيل شىء . و اين اعتراض در نزد تأمّل صادق خالى از تحصيل است زيرا كه در نزد اعتقاد منفعت و مصلحت لا محالة فعل ، ترجّح مىيابد بر ترك ، و ترك مرجوح ميگردد ، زيرا كه منفعت و مصلحت كمالى از كمالات و غايتى از غاياتند ، پس لا محالة مطلوب فاعل و محبوب قادر ميباشند و با وجود راجحيّت فعل و مرجوحيّت ترك ، ترك فعل و اختيار ترك ترجيح مرجوح بر راجح بلكه ترجّح مرجوح بر راجح است ، زيرا كه عدم تحقق ارادهء فعل و يا تحقق كراهت فعل و يا تحقق ارادهء ترك با راجحيّت فعل ، ترجّح مرجوح بر راجح است ، و همچنين تحقق اراده و اختيار با مرجوحيّت و مضرّت آن ، ترجيح مرجوح و ترجّح مرجوحست و هردو فطرى الاستحاله و ضرورى البطلانند ، بلكه بطلان آنها افحش و اظهر است از بطلان ترجيح بلا مرجّح و ترجح بلا مرجّح چنان كه در لمعات اثبات واجب الوجود بالذات محقق گرديد . پس با اعتقاد نفع در فعل لا محالة شوق نيز حاصل مىشود ولى شوق گاهى نفسانى است هرگاه منفعت و مصلحت نفسانى باشند و گاهى حيوانى باشند ، و اينكه گاهى به خيال ميرسد كه شوق متحقق نيست باعتبار تحقق معارضات و موانع است و به اين جهت شوق و اشتياق ضعف پيدا ميكنند ، و بخاطرها ميرسد كه متحقق نيستند ، نمىبينى كه متردد در امرى از امور چگونه بملاحظهء منفعت و مصلحت ، شوق بهم مىرساند و بملاحظه مضرّت و مفسدت نفرت پيدا مىكند و ما دامى كه تعارض و تمانع ثابت است تردد باقى است ، و هرگاه در يكى از دو طرف قوتى ثابت شود و در موانع او ضعفى حاصل آيد لا محالة ارجحيّت پيدا مىكند و مختار فاعل مختار ميگردد . پس در صورت اعتقاد منفعت عدم اختيار فعل به جهت موانع است ؛ نه اينست كه اراده متحقق نيست و نه اينست كه شوق از اعتقاد نفع منفّك ميتواند شد
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 385
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٣٨٥