از اينكه جهت موجوديّت شىء مغاير باشد بالذات با جهت انكشاف و حضور آن از براى عالم ، مثل تعقّل ما امور خارجه از ذوات خود را ، و علم فعلىّ آنست كه جهت موجوديت و صدور شىء از علت فيّاضه بعينها جهت انكشاف و حضور آن باشد از براى عالم ، مثل علم نفس بقوا و جنود خود ، و علم علل فياضه بمعلولات خود بعلم حضورىّ اشراقىّ چنان كه سابقا محقق گرديد ، و بنابراين اصطلاح نيز علم مبادى عقليّه بذوات خود نه فعلى خواهد بود و نه انفعالى . عجب است از محقق لاهيجى كه بعد از آنكه در حواشى خفرى اين اصطلاح را به همين كيفيت بيان نموده گفته است پس در اين صورت واسطه در ميانهء علم فعلى و انفعالى متحقق نميباشد ، مگر اينكه مقسم راه تخصيص داده باشد به غير علم بذات چنان كه در اصطلاح اول تخصيص داده است بعلم حصولى ، و ليكن در همان حواشى در بيان اصطلاح اول علم بامور مستقبله را از اقسام نه فعلى و نه انفعالى شمرده است ، و حال آنكه در شوارق از اقسام انفعالى دانسته است چنان كه مذكور شد ، و اين معنى خالى از تدافع نيست .
لطيفة " الهيّة " [ بيان آنكه علم مقول بتشكيك است بانحاء تشكيكات ]
بدانكه در لمعات سابقه محقق گرديد كه علم مساوق وجود است بلكه مبرهن گرديد كه حقيقت علم بعينها حقيقت وجود است و تغايرى متحقق نيست در ميانهء آنها مگر باعتبار معنى و مفهوم ، پس همچنانكه وجود مقول بتشكيك مىباشد نسبت بحقايق وجوديّه بانحاء تشكيك ، علم نيز مقول بتشكيك مىباشد نسبت بحقايق علميّه بانحاء تشكيك . مثلا علم اول تعالى بذات خود اقدم و اولى است نسبت بهمهء علوم و ادراكات ، زيرا كه مبدأ جميع علوم و منشأ همهء انكشافات است و اقوى و اكمل علوم و ادراكاتست از جهت ظهور و انكشاف زيرا كه نسبت همهء انكشافات بانكشاف ذات او از براى خود نسبت نقص به تمام و نسبت ضعف بقوتست ، و همچنين علم هرعلت بذات خود اتم و و اكمل و اقدم و اولى است از علم بذوات معلولات كه در مرتبهء ايجاد متحقق است ، و همچنين علم بحقيقت جوهر اشد و اقواست از علم بحقيقت عرض . از اينجا منكشف مىشود كه انكشاف اشياء پيش از وجود آنها در مرتبهء ذات اقدس ، اقوى و اجلاى انكشافات و اتمّ و اعلاى ظهوراتست ، زيرا كه در آن مرتبه بوجود صرف تامّ كه نور الأنوار