دوم آنست كه علم مستفاد شود از وجود معلوم در اعيان به اين معنى كه وجود معلوم در اعيان سبب باشد از براى حصول صورت معلوم در ذات عالم و يا در قوا و آلات او و لا محالة در اين صورت از براى عالم انفعالى و تغيّرى حاصل مىشود و از حالتى به حالت ديگر منتقل ميگردد ، مثل علم باشياء كه علاقهء عليّت و معلوليّت در ميانهء آنها و عالم متحقق نباشد ، و از اين بابست علم به آسمان و زمين از جهت رصد و احساس .
سوم آنست كه نه علم سبب وجود معلوم باشد و نه معلوم سبب وجود علم ، مثل علم واجب الوجود بالذات بذات خود ، و علم ساير ذوات قدسيّه بذوات خود ، و همچنين علم علل فيّاضه بمعلولات خود بعلم حضورى اشراقى چنان كه شارح قديم تجريد بهردو تصريح نموده است ، و از كلام محقق طوسى « قدس سرّه القدوسى » در شرح رسالهء علم و از كلام صدر محققين در امور عامهء اسفار اربعه مستفاد مىشود . و محقق لاهيجى در مباحث اعراض شوارق اعتراض نموده است بر شارح قديم و بر محقق طوسى باينكه مثال مطابق ممثّل له نيست زيرا كه مقسم در اين تقسيم علم حصولى است نه مطلق علم ، و اين اعتراض ورود ندارد زيرا كه مسلّم نيست كه مقسم علم حصولى باشد و با وجود اين معنى وقعى نيز ندارد چنان كه مخفى نيست . و محقق شريف در حواشى شرح قديم گفته است كه : مثال ظاهر از براى علمى كه نه فعلى و نه انفعالى است علم ماست بامور مستقبله كه معلول ما نباشد . و گويا منشأ اين كلام نيز توهّم تخصيص مقسم است بعلم حصولى و حال آن معلوم گرديد . و محقق لاهيجى اعتراض كرده است بر آن محقق باينكه علم بامور مستقبله ممكن نمىباشد مگر از روى اسباب ، پس علم بامور مستقبله نيز داخل در اقسام علم انفعالى مىباشد ، متدبّر باش .
بدانكه از بيانات مذكوره ظاهر مىشود كه علم واجب الوجود بالذات باشياء علم انفعالى نمىتواند شد زيرا كه انفعال و تغيّر در ذات او از جمله محالات و ممتنعاتست چنان كه در مباحث سابقه محقق گرديد .
تنبيه " [ بيان اصطلاح ديگر در علم فعلى و انفعالى ]
بدانكه در فعلى و انفعالىّ اصطلاح ديگر است ، و اين آنست كه علم انفعالى عبارتست