و اين كلام چنان كه مىبينى صريح است در اينكه ممكن است اينكه بگردد شيئى متحد با شيئى ديگر ، و حال آنكه جوهر ذاتش بعينه باقى باشد ، و ما نحن فيه از قبيل قسم اول است ، زيرا كه انفس انسانيّه بلكه همهء اشياء بحسب جبلت و فطرت طالب كمالات و خيراتند و همان معنى كه آن محقق به او اعتراف نموده است بعينه معنى اشتداد و حركت در نحو وجود جوهريست چنان كه از فيلسوف اعظم در كتاب اثولوجيا و از كلمات ساير اساطين حكمت و معرفت مستفاد مىشود و فصل مشبعى از كلمات اوايل كه دلالت بر اين دعوى ميكنند در مباحث جواهر و اعراض اسفار اربعه مذكور است ، بلكه لسان نبوت و ولايت نيز بر اين دعوى شاهد و گواهند متتبّع باش . پس عجب است از شيخ كه در اين باب بغايت منكر اتحاد عاقل با معقول است و در آن باب باصرار منكر حركت مواد است در صور جوهريّه با اينكه وجود را اصيل ميداند در تحقق و مراتب شديده و ضعيفه از براى آن ثابت مىكند چنان كه صريح كلام اوست در كتاب مباحثات .
از اينجا ظاهر مىشود قصور كلام آن محقق كه هرگاه جوهر عاقل در صورت تعقّل ( 1 ) و اتحاد با آن موجود است چنان كه پيش از تعقّل ( 1 ) موجود بود پس تعقّل ( 1 ) و عدم تعقّل ( 1 ) مساوى مىباشد .
بيان قصور آنست كه مساوات در صورتى متحقق مىشود كه ذات جوهر عاقل بسبب تعقّل و اتحاد مصداق معنائى از معانى وجوديه نباشد و نه چنين است چنان كه شناختى ، و از اين تقرير و بيان نيز معلوم مىشود كه شقّ اول ترديد دوم را نيز اختيار ميتوان نمود ، قول او كه اين استحاله است مثل ساير استحالات ، ميگويم كه ما نحن فيه از قبيل صبىّ و رجل است و آن محقق خود معترف است كه انتقال صبىّ از صباوت برجوليّت استحاله نيست بلكه از بابت اشتداد و استكمال و از قبيل زوال نقصان و حصول كمال است .
بيانش آنست كه استحاله عبارتست از انتقال از صفت وجوديه - بصفت وجوديّه ديگر كه معاند و مضاد صفت اول باشد ، مثل انتقال آب از سردى بگرمى و انتقال هوا از گرمى بسردى ، و در نزد تأمّل ظاهر مىشود كه شقّ اخير را نيز اختيار ميتوان نمود ( متفطن باش ) .
و كلام آن محقق كه هرگاه تأمل كنى ميدانى كه آن اقتضا مىكند هيولاء مشتركه را
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 323
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٣٢٣