محكوم به احكام واقعيّه و موصوف باوصاف نفس الأمريه توانند بود تغاير وجودى و تباين ثبوتى بطريق اولى كفايت تواند نمود ، و از جمله امثال مشهوره است « لو لا الاعتبارات لبطلت الحكمة » بلكه هرگاه اعتبارات نباشد همه علوم و صناعات باطل ميشوند ( متفطن باش ) .
و هرگاه بگوئى : پس چرا تعقّل يكى از متضافين از تعقّل ديگرى منفّك نمىتواند شد با اينكه دو مفهومى از مفاهيم و دو معنى از معانيند ؟
ميگويم : اين معنى به جهت اينست كه در هريك از متضايفين اضافه بمعروض متضايف ديگر معتبر است ، مثلا ابوّت بودن شىء است بحيثيتى كه متولد شود از او ديگرى ، و بنّوت بودن شىء است متولد از ديگرى ، مىبينى كه در ابوت معروض بنوّت مأخوذ و در بنوت معروض ابوّت معتبر است ، از اين جهت است كه گفتهاند بايد در مضاف بالذات نسبت متكرّر باشد و تعريف كردهاند مقولهء مضاف را باينكه آن ماهيتى است كه تعقّل آن ، بسته بتعقّل ديگرى باشد بحيثيتى كه تعقّل ديگرى نيز بسته بتعقّل آن باشد .
مقدمهء هفتم آنست كه عاقليّت و معقوليّت از باب تضايف و از جنس مضاف بالذاتند ، و اين معنى از بيّناتست ، و در لمعات اثبات واجب الوجود بالذات منكشف گرديد كه متضايفان متكافؤ ميباشند در وجود و در عدم بحسب ذهن و خارج و باعتبار قوت و فعليّت متذكر باش .
[ بيان برهان بر اتحاد عاقل و معقول و عقل ]
بعد از تمهيد اين مقدمات ميگويم : بايد صور عقليه متحد الوجود باشند يا ذوات عاقله به اين معنى كه بايد وجود جوهر عاقل بعينه وجود صور عقليّه باشد و آنها را وجودى سواى وجود عاقل نباشد و الا متباين در وجود و متغاير در حصول ميباشند و نسبت در ميانهء آن صور و جوهر عاقل نسبت حاليّت و محليّت و نسبت عرض و موضوع مىباشد چنان كه در نزد جمهور حكما و متكلّمين مشهور است و اين معنى محال است ، زيرا كه ممكن است اعتبار صورت عقليّه با عدم اعتبار جوهر عاقل و با قطعنظر از آن ، و در اين اعتبار و بحسب اين نظر كه مرتبهئى از مراتب واقع است صورت عقليّه يا معقول بالفعل است و يا معقول بالقوه ، دوم باطل است ، زيرا كه محقق شد كه صورت عقليّه