كه علم و معلوم متحد باشند بحسب ذات و هويّت و متغاير باشند باعتبار عنوان و حكايت ، چنان كه علم بخصوصيت وجود علت ، عين خصوصيت وجود علت است . پس همچنانكه وجود علت ، علت است از براى وجود معلول ، علم بوجود علت نيز علت است از براى علم بوجود معلول ، و به اين معنى تصريح كرده است محقق طوسى « قدس سرّه القدوسى » در شرح اشارات بكلام خود : « فاذا حكمت بكون العلّتين اعنى ذاته و عقله للذاته شيئا واحدا ، فاحكم بكونه فى المعلولين كذلك » يعنى همچنانكه حكم كردى باينكه دو علت يعنى ذات اولى تعالى و علم او بذات خود شىء واحدند ، پس حكم كن باينكه دو معلول يعنى وجود معلول اول و علم بوجود او نيز شىء واحدند .
اما مطلب دوم پس منحلّ مىشود به دو مطلب اول آنست كه علم تام بخصوصيت معلول مستلزم علم به علت تامّه است .
دوم آنست كه علم تام بخصوصيت معلول مستلزم علم تام بخصوصيّت علت تامه نيست .
بيان مطلب اول آنست كه علم تام بخصوصيت ذات معلول از علم بالمكان منفّك نمىتواند شد ، زيرا كه امكان در ماهيّات از لوازم ماهيات و امكان در وجودات متحد است با آن وجودات بحسب ذات و هويت چنان كه در لمعات اثبات واجب الوجود بالذات محقق گرديد ، پس علم بكنه ذوات ماهيّات و بكنه حقايق وجودات از علم بامكان منفّك نمىتواند شد ، و امكان علت احتياج است و علم باحتياج بدون علم بمحتاج اليه متصور نميباشد .
بعبارت ديگر ، معلول بالذات متعلق بالذات و مرتبط بالذات است ، و از بيّناتست كه علم بمرتبط از آن جهت كه مرتبط بالذات است بدون علم بمرتبط " اليه و متعلق به متصور نميباشد ، پس علم تام بخصوصيت معلول مستلزم علم بعليّت تامه است .
بيان مطلب دوم آنست كه از اين تحقيق ظاهر گرديد كه اقتضاى علم بخصوصيت معلول علم به علت تامه را به جهت امكان معلول است و امكان چنان كه در لمعات اثبات واجب الوجود بالذات گذشت علت احتياج به علت مطلقه است نه به علت معيّنه متفطن باش « 1 »
هامش
( 1 ) - زيرا كه در آن لمعات محقق گرديد كه علم به مجرد مطلق امكان يا امكان مطلق مستلزم علم باحتياج است ، و از بيناتست كه امكان مطلق يا مطلق امكان را دلالت بر احتياج به علت -