اشياء ، و بعضى ديگر به اول اعتراف نمودهاند و علم باشياء را انكار كردهاند ، طايفهء اولى تمسّك كردهاند در اين باب باينكه علم اضافه است در ميانهء عالم و معلوم و يا صفت ذات اضافه است ، و از بيّنات است كه اضافه متحقق نمىتواند شد مگر در ميانهء دو چيز كه يكى مضاف ، و ديگرى مضاف اليه باشد . و بعبارت ديگر يكى منسوب باشد - و ديگرى منسوب اليه ، و در صورت علم بذات مغايرت متصور و دو طرف معقول نيست ، پس علم بذات خود متحقق بلكه متصور نمىتواند شد ، و هرگاه علم بذات ممتنع التحقق باشد علم بساير اشياء نيز ممتنع مىباشد زيرا كه علم باشياء لازم دارد امكان علم بذات را ، و امكان علم بذات ، لازم دارد فعليّت علم بذات را چنان كه گذشت و گفتيم كه علم بذات متحقق نميتواند شد .
و جواب اين استدلال آنست كه مسلم نيست كه علم اضافه يا صفت ذات اضافه است بلكه در لمعات سابقه محقق گرديد كه حقيقت علم بوجود برمىگردد ، پس حكم وجود از براى آن ثابت مىباشد و درجات و مقامات از براى آن متحقق مىشود ؛ پس در واجب - واجب است و در ممكن ، ممكن و در جوهر ، جوهر است و در عرض ، عرض ، متفطن باش و حال آنكه هرگاه اين دليل تمام باشد لازم مىآيد كه شيئى عالم بشيئى نباشد ، زيرا كه هرعالم بشىء ممكن است كه عالم باشد باينكه عالم است به آن شىء ، و اين معنى فرع تصور ذات عالم است ، و تصور نفس ذات ممكن نيست مگر بحضور چنان كه در لمعات سابقه محقق گرديد ، و باعتراف خصم علم - اضافه يا صفت ذات اضافه است و در ميانهء شىء و نفس متصور نميباشد ، پس ميگويم چگونه علم بهمرسانيدى كه واجب الوجود بالذات عالم نيست بذات خود و بساير اشياء ؟ عجب است از كسى كه خود را عالم بذات خود و بساير اشياء بداند و خالق خود را جاهل و نادان و بىادراك بداند « تعالى اللّه عمّا يقول الجاحدون علوّا كبيرا » .
طايفهء دوم تمسّك كردهاند باينكه علم صورتى است كه مرتسم باشد در ذات عالم و مساوى باشد با معلوم تا مناط تميز و انكشاف او تواند شود و از بيّناتست كه صور اشياء متغايره ، متغاير ميباشند ، پس هرگاه واجب الوجود بالذات عالم باشد باشياء لازم مىآيد كه صور متكثّرهء معلومات غير محصوره در ذات او مرتسم باشند ، پس لازم مىآيد كه شىء واحد هم قابل باشد و هم فاعل - زيرا كه فاعل آن صور ، هرگاه ذات واجب الوجود
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 302
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٣٠٢