بالذات نباشد لازم مىآيد كه در صفت كمال به غير خود محتاج باشد و آن غير را تأثيرى در او ثابت شود و بطلان اين معنى در مباحث سابقه محقق گرديد ، و ليكن قابل و فاعل بودن شىء واحد از جهت واحده محال است پس علم واجب الوجود بالذات باشياء نيز محال خواهد بود .
بيانش آنست كه فعل و قبول از معانى متنافيه و مفهومات متقابلهاند و در لمعات اثبات عينيّت صفات محقق گرديد كه شىء واحد از جهت واحده بمعانى متقابله موصوف نمىتواند شد .
وجوه ديگر نيز بر بطلان اين معنى در كتب الهىّ مذكور است .
جواب اين استدلال آنست كه در لمعات سابقه محقق گرديد كه علم باشياء خارجيّه منحصر بعلم حصولى ارتسامى نيست بلكه محقق خواهد شد كه علم واجب الوجود بالذات باشياء بحضور انفس آن اشياء است در نزد او منتظر باش .
جواب ديگر از اين استدلال در نقل كيفيّت مذهب قائلين بعلم حصولى مذكور خواهد شد . عجب است كه تأثّر از غير را منافى وجوب وجود ميداند ، جهل و نادانى را كه اتمّ انحاء نقصانات و قصورات ، و موجب بسى مفاسد و محالات است كه هريك مستلزم امكان و افتقار است چنان كه مذكور گرديد منافى وجوب وجود نميداند « تعالى اللّه عمّا يقول الظالمون علوا كبيرا » .
مقصد دوم در اثبات علم واجب الوجود بالذات است
و تحقيق آن موقوف است بتحقيق لمعهئى ، و آن لمعه اين است كه : علم تام بخصوصيت حقيقت علت تامه لازم دارد علم تام را بخصوصيت حقيقت معلول و علم تام بخصوصيت ذات معلول لازم ندارد علم تام را بخصوصيت ذات علت .
بيان مطلب اول آنست كه در لمعات سابقه محقق گرديد « 1 » كه بايد جهات علّيّت
هامش
( 1 ) - اثبات علم خداوند به اشياء خارجيّه و بيان مقدمات آن و تقرير آنكه علم به علت تامه مستلزم علم تام بمعاليل امكانيّه است .