بعبارت ديگر شخصيت و جزئيّت باعتبار اينست كه وجود صور عقليه وجود بالذات علم است ، و كلّيّت و مطابقت باعتبار اين است كه آن وجود وجود بالعرض ماهيات حاصلهء در اذهان است .
بيانش بعنوان اجمال آنست كه علم از موجودات خارجيه مىباشد و وجود واحد نسبت به دو معنى متصف بخارجيت و ظليت و موصوف بذاتيت و عرضيّت ميتواند شد و در بيان اقسام حمل اشارهء اجماليه به اين معنى نمودم پس وجود صور عقليه نسبت بماهيّت و حقيقت علم وجود خارجى و وجود بالذات است و نسبت بماهيّات حاصله در اذهان وجود ظلى و وجود بالعرض است متفطن باش .
مقدمهء سوم آنست كه ضمّ كلى به كلى ، مفيد شخصيت و موجب امتناع صدق بر كثيرين نمىتواند شد ، و اين معنى از جملهء مقررات و مسلّماتست و در نزد تأمّل صادق نهايت ظهور و انكشاف دارد
« ذات نايافته از هستىبخش - * كى تواند كه شود هستى بخش »
. بلى موجب تخصص و امتياز مىشود و گاهى امتياز بمرتبهئى ميرسد كه آن كلى منحصر مىباشد در واقع بيك مصداق شخصىّ و بيك فرد جزئىّ . مثلا مسماى برستم پسر زال موصوف بشجاعت كذا و قدّ كذا و در عصر كذا در بلد كذا در سن كذا ، منحصر است در خارج بيك نفر ، و با وجود اين تصور معانى منضّمه موجب امتناع صدق بر كثيرين نميشود زيرا كه موصوف به اين اوصاف هزار هزار نفر ميتواند باشد . اخذ كن اين دقيقه را كه در مباحث آينده نفع كلى خواهد بخشيد .
مقدمهء چهارم آنست كه تعقّل نفس انسانى ذات خود را بنحو جزئيّت و شخصيت است به اين معنى كه نفس تصور ذاتش مانع از صدق بر كثيرين است ، زيرا كه هرشخصى از ذات شخصى خود از آن جهت كه ذات شخصى است خبر ميدهد و بر هذيّت خود از آن جهت كه هذيّت است حكم مىكند ، نه اينكه خبر از امر كلى ميدهد ، و حكم بر معنى كلى مىكند . و ليكن چون در واقع منحصر بفرد معيّن است حكم سرايت بشخصى خارجى مىكند و خبر منصرف بهذيّت مىشود ، و الا لازم مىآيد كه هيچ شخصى از اشخاص حكم بشخصيت و هذيّت نتواند كند تا ملاحظه ننمايد كه مدرك بالذات آن در واقع منحصر است بذات شخصى آن ، و اين معنى فطرى الاستحالة و بديهىّ البطلان