ذاتيّه در ميانهء مدرك و مدرك متحقق نشود ادراك متحقق نمىتواند شد و الا لازم مىآيد كه هركسى كه صلاحيت عالميّت و مدركيّت از براى او ثابت باشد ادراك كند هرچيز را كه صلاحيت معلوميّت و مدركيّت از براى او ثابت است ، و اين معنى بديهى - البطلان و ظاهر الفساد است . پس بايد از براى آن اشياء وجود ديگرى ثابت باشد كه باعتبار آن وجود علاقهء ذاتيه در ميانهء مدرك و مدرك حاصل آيد و تميز و انكشاف متحقق گردد ، و آن نحو از وجود ، وجود ظلى و ثبوت ذهنى است زيرا كه محقق ساختيم كه مناط تميز و انكشاف وجود است ، و بيان نمودم كه وجودات خارجيه اشيأ حصولى و ارتباطى از براى ما ندارند تا مناط انكشاف شوند ، و الا لازم مىآيد كه همه چيز از براى همه چيز انكشاف بهم رساند ، و گفتيم كه بطلان آن از ضروريات است .
بيان ديگر از براى انكشاف آنست كه ضرورت وجدانيّة و بديههء عقليه قايم است بر اينكه ما ادراك ميكنيم معانى و ماهيات را كه در خارج موجود نيستند بلكه طايفهئى از آنها ممتنق التحقق و مستحيل الوقوعند ، مثل اجتماع نقيضين و معنى عدم و مفهوم شريك بارى از معانى ممتنع التحقق ، و كوهى از زبرجد و دريائى از زيبق ، و انسان صدسر از امور ممكن التحقق . پس هرگاه از براى آنها وجود ديگرى نباشد ادراك آنها متحقق و تعقّل آنها متصور نمىتواند شد ، زيرا كه محقق گرديد كه علم و ادراك به نحوى از انحاى وجود برمىگردند و به آن تحقق و تحصّل بهميرسانند ، و اين برهان محكم البنيان و اين حجت شديد القوه در اثبات نشأه ديگرى از براى وجود از دلائل محكمه است ، و در حقيقت به دو برهان منحل مىشود .
برهان ديگر بر اين دعوى آنست كه در لمعات سابقه محقق گرديد كه نسبت ماهيّات اشياء در حد انفس خود بكليّت و جزئيّت مساوى است ، يعنى نه اقتضاى كلّيّت ميكنند و نه اقتضاى جزئيّت و الا يا دائما متصف بكليت ميباشند و موصوف بجزئيّت نمىتوانند شد و يا على الدوام بجزئيت متصف ميشوند و بكلّيّت موصوف نمىتوانند شد ، بطلان لازم از بيناتست ، زيرا كه ماهيات ممكنات گاهى بكلّيّت و عموم موصوف ميشوند و گاهى بجزئيّت و خصوص متصف مىگردند ، پس لا محالة اتصاف ماهيّات بكلّيّت باعتبار ضميمه و مرجّحى مىباشد و الا ترجّح بلا مرجّح ثابت مىشود ، و آن ضميمه ماهيات نمىتواند شد ، زيرا كه حكم آن ، بعينه حكم اول است ، پس ضميمهئى كه به آن
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 280
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٢٨٠