توحيد در افعال است ، و ليكن با وجود اين معنى ، ترتيب در ميانهء موجودات بحسب نزول و صعود به حال خود باقى و كثرات لا تعد و لا تحصى ، در موجودات عالم امكان و در نشأت كون و مكان بحسب عرض وجود ثابت است ، يكى ملك است و ديگرى شيطان كه در منزلهء دو نقطهء متقابلند ، يكى آب است و ديگرى آتش كه در دو طرف تضاد واقعند ، يكى انسانست كه زينت عالم امكان و جامع جميع كمالات اكوان است ، و ديگرى وجود امتدادى جسمانى است كه ميت محض و قوهء صرفه است ، يكى فلك است كه در غايت علوّ و نهايت احكام ، و ديگرى عنصر است كه در غايت انخفاض و نهايت انكسار است
« كُلَّ يَوْمٍ هُوَ
« 1 »
فِي شَأْنٍ ،
و لا يشغله شأن عن شأن ،
لَوْ كانَ الْبَحْرُ
« 2 »
مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً »
متفطن و متدبر باش كه مسلك اين مطلب بسيار دقيق است ، فهم آن كما هو حقّه ، قريحهء لطيفه و ذهن صافى ميخواهد ، تدبّر كن در لمعات سابقه و خصوصا در مقدمات شرح حديث فرجه ، و در حديثى كه از مشكات ولايت وارد است كه خداوند عالم ملكى آفريده است كه نصف او برف و نصف ديگر او آتش است ، نه برف آتش را خاموش مىكند و نه آتش برف را آب ، مىبينى كه چگونه در عالم ملكوت بشدت تمام مؤتلف و مجتمعند ، و در عالم ملك كمال تنافر و غايت تقابل دارند ، منشأ آن الفت وسعت آن عالم و فسحت آن نشأه است ، و موجب اين تنافر ضيق اين نشأه و تنگى اين عالم است
« فَسُبْحانَ الَّذِي
« 3 »
بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ »
اخذ كن و غنيمت شمار كه به اين بسط و تفصيل از خواص اين وجيزه است « الحمد للّه و المنّة » .
تتميم " و تكميل "
بدانكه فرق در ميانهء اسم و صفت مثل فرق در ميانهء عرض و عرضى و صورت و و فصل و ماده و جنس باعتبار است ، به اين معنى كه هرمعنى ناعتى كه ملاحظه شود به شرط لا شىء ، صفتش گويند ، و هرگاه ملاحظه شود لا به شرط شىء ، اسمش خوانند . تعبير
هامش
( 1 ) - س 55 ى 29 .
( 2 ) - س 18 ى 109
( 3 ) - س 36 ى 83 .