لازم نيايد ، پس بايد فيض اول مرتبهئى از حقايق وجوديّه و هويات امكانيّه باشد كه اشرف و اكمل از او ، و اقوى و اتم از او ، در عالم امكانى متصور نباشد تا مناسبت تامه حاصل آيد و از حقيقت صرفه فاعل انّيات و جاعل وجودات صادر تواند شود ، و از بيناتست كه مناسبت فيض چنينى و موجود كذائى به جهت تماميّت و بساطت و باعتبار صرافت و عدم محدوديّت او نسبت بمادون خود با وجود صرف صرف و با بسيط من جميع الجهات و الحيثيات ، بيشتر است از ساير مراتب وجودات و درجات موجودات ، و اين برهان در اثبات اين دعوى در نزد ارباب بصيرت كمتر از ساير براهين نيست « انظر الى ما قيل ، و لا تنظر الى من قال » و ليكن بعد از تفطّن اين برهان از لمعات سابقه و تحرير آن در اين وجيزه بالهيّات اسفار اربعه رجوع نمودم ديدم كه آن محقق الهى به اين برهان نيز اشارهء اجماليّه نمودهاند ، فللّه دره ، اين نيز از بركت تحقيقات شافيه و تدقيقات كافيهء آن حكيم الهى و عالم ربّانى است .
مقدمهء چهارم ، آنست كه همچنانكه قيام شىء بشىء ، مناط اتصاف و موصوفيّت مىشود ، صدور شىء از شىء ، نيز منشأ اتصاف « 1 » و موصوفيّت ميتواند شد ، نمىبينى كه چگونه صدور وجود از فاعل مناط اتصاف بموجديّت و حصول اثر از جاعل منشأ اتّصاف بمؤثّريّت است ، و همچنين صدور حركت از فاعل طبيعى موجب اتصاف بمحركيّت ، و حصول معقولات از عاقل در علم حضورى مستلزم اتصاف بعاقليّت است و اين معنى در نهايت ظهور و انكشاف است و ليكن بايد دانست كه كمال فاعل به اين اتصاف نيست زيرا كه فاعل از آن جهت كه فاعل است غنى بالذات است و فعل از آن جهت كه فعل و اثر است فقير بالذات است استكمال غنىّ بالذات از فقير بالذات معقول و متصور نمىتواند شد ، بلكه كمال فاعل بالذات به اين است كه از غايت قوت وجودش ، منشأ آثار و مصدر افعال ، و از نهايت شدت كمالاتش ، معدن كمالات و منبع خيرات ، و از وفور
هامش
( 1 ) - تصور اين معنا در نهايت غموض است نه در نهايت ظهور چنان كه مؤلف علامه گويد ، چه آنكه اتّصاف علت به موجديّت غير از اتصاف زيد - مثلا - به بياض است ، در اتصاف كه ملازم با صحت حمل است و ملاك حمل اتحاد ، در وجود است ، بين محمول و موضوع اتحاد وجودى موجود است ، و اين امر در علت و معلول متصور نميباشد ، بلى بنا بر تشكيك خاص الخاصى و از باب حمل رقيقت بر حقيقت به نظر عرفانى و يا به نظر برهانى ، بنظرى ادق اين معنا قايل توجيه است .