مفاسد اين معنى بسيار است از آن جمله لازم مىآيد كه ذات در مرتبهء متقدمه بر وحدت موجود نباشد ، زيرا كه در لمعات سابقه محقق گرديد كه وحدت مساوق وجود و ملازم ثبوت است ، پس ذات در آن مرتبهء متقدمه لا محالة معدوم مىباشد ، و بعروض وحدت موجود مىشود ، و مفاسد اين معنى بسيار است ، از آن جمله لازم مىآيد كه حقيقت واجب الوجود در مرتبهء ذات خود معدوم باشد ، و نيز لازم مىآيد « 1 » كه معدوم مقتضى موجود باشد .
و نيز لازم مىآيد كه موجوديت از براى علت ثابت شود بمعلول آن علت .
و نيز لازم مىآيد كه معدوم محض معروض موجود خارجى باشد ، و بنيان قاعدهء فرعيّت منهدم گردد .
اعتراض ديگر آنست كه مسلّم نيست كه وجوب وجود مطلقا كيفيت نسبت است بلكه وجوب وجود در حقايق وجوديّه بتأكّد وجود برمىگردد و به اين معنى عين ذات ميتواند شد چنان كه سابقا محقق گرديد
و نيز بنا بر زيادتى وجوب وجود بر ذات ، آن وجوب وجود معلولى از معلولات و ممكنى از ممكنات خواهد بود ، بلكه بنابراين عرضى از اعراض مىباشد ، زيرا كه از معانى ناعتيّه و باعتراف او قايم بذات است ، پس لازم مىآيد كه ذات واجب الوجود واجب الوجود شود بممكن الوجود ، به اين معنى كه قيام عرضى از اعراض بذات بگرداند او را واجب الوجود ، پس در وجوب وجود به غير خود محتاج مىباشد ، پس واجب الوجود بالغير مىشود ، و حال آنكه واجب الوجود بالذات فرض كرده بوديم ، و همهء مفاسدى كه بنابر زيادتى وحدت وارد است بر تقدير زيادتى وجوب وجود نيز واردند ، زيرا كه شىء تا واجب نشود موجود نمىتواند شد ، پس ذات در مرتبهء متقدمه بر وجوب وجود معدوم
هامش
( 1 ) - يعنى لازم آيد كه ذات معروض وجود و وحدت و كليهء عناوين زائده بر ذات باشد و چون ذات از وجود حالى است و در عين حال ، متصف موجودست ناچار ذات ماهيّتى كليه خواهد بود و امام فخر و امثال او تحاشى ندارند كه ذات حق العياذ باللّه ماهيّت كليه باشد و بوجود خاص خود كه لا بدّ وجود را هم ، اعتبارى ميداند ، جزئى و متشخّص شود ، لذا او و امثال او گويند ذات ماهيت مجهولة الكنه است و نميخواهند صريح اعتراف بتركّب حق از وجود ماهيّت نمايند ( حيرتم از چشمبندى خدا ) لمحرره جلال آشتيانى .