و لكنّى اردت عبارة عن نفسى اذ كنت مسئولا و افهاما لك اذ كنت سائلا . فاقول : يسمع بكله ؛ لا ان الكل منه له بعض ، و لكنّى اردت افهامك و التعبير عما فى نفس ، و ليس مرجعى فى ذلك كله الا انّه السميع البصير ، العالم الخبير بلا اختلاف الذات و لا اختلاف المعنى » .
يعنى عرض كرد آن زنديق به خدمت آنحضرت كه پس ميگوئى خداوند عالم شنونده و بيننده است ؟ پس فرمودند كه خداوند يگانه شنونده و بيننده است ، شنونده است بىآليّت قوه سامعه ، و بيننده است بىآليّت قوهء باصره ، بلكه مىشنود بنفس خود ، و مىبيند بنفس خود ، و نيست قول من كه او شنونده است بنفس خود اينكه او چيزى و نفس چيزى ديگر است ، و ليكن اراده كردم تعبير از آنچه كه در نزد من است ، زيرا كه بودم من سؤال كرده شده و از براى فهميدن تو ، زيرا كه بودى سؤالكننده ، پس ميگويم ميشنود بهمهء ذات خود نه اينكه همهء ذات او را بعضى و جزئى ثابت است ، و ليكن اراده كردم فهمانيدن ترا و تعبير از آنچه كه در نزد من است ، و نيست مقصودم در همهء اينها مگر اينكه خداوند عالم شنونده و بيننده و دانا و خبير است بدون تركيب در ذات او ، و بدون تغاير در وجود صفات ذاتيهء او .
مخفى نماناد كه احاديث مذكوره از جهات عديده و وجوه متعدده دلالت ميكنند بر اينكه صفات حقيقيّه و اوصاف كماليّه عين ذات واجب الوجود بالذاتند بحسب ذات و هويّت و باعتبار مصداق و انّيت و غير آن ذاتند بحسب معنى و مفهوم متدبّر و متفطن باش .
و هرگاه بگوئى : در بعضى اخبار وارد است كه خداوند يگانه موصوف بصفات و متّصف باوصاف نمىتواند شد ، از آن جمله حديث مشهور است و از جملهء فقرات او اين است « و كمال الاخلاص نفى الصفات عنه ، لشهادة كل صفة على انّها غير الموصوف » يعنى كمال اخلاص خداوند يگانه سلبكردن صفات است از او ، زيرا كه شهادت ميدهد مر صفت بر اينكه آن ، غير موصوف است .
ميگويم : مراد نفى صفات زايده است « 1 » چنان كه مستفاد از همين فقره و فقرهء ديگر
هامش
( 1 ) - حضرت امير عليه السّلام صفات را مطلقا نفى نفرمودند ، لذا فرمودهاند : ليس لصفته حدّ محدوده مراد نفى صفات زائده تنها نيست بلكه كلام معجز نظام آن حضرت كه پايه و اساس اصول معارف است دلالت نمايد بر اينكه ، مقام ذات ، مقام محو كافّهء تعيّنات است ، چون در -