با اينكه بواطن آنها نيز مقصود و معتبر باشد ، و مراد از تأويل در زبان قرآن و در لسان مشكات ولايت و معدن عصمت ، جهات ملكوت و مراتب بواطن است ، چنان كه فرمودهاند :
« ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ
« 1 »
فِي الْعِلْمِ »
نه تأويلات كشّاف و بيضاوى و نه تعبيرات فرّاء و اصمعى ، متتبّع و متفطن باش
« فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ
« 2 »
تُرْجَعُونَ » .
بعد از تحقيق اين مقام و كشف نقاب اختفاء از چهرهء شاهد اين مرام بدانكه گويا اين كلام از آن محقق در مقام تنزل و مماشات است ، و الا شأن او اجلّ است از اينكه به اين مذهب سخيف قايل باشد و بر مفاسد او متفطن نباشد . شاهد اين مطلب آنست كه پيش از اين جواب ، جواب مطابق برهان از سؤالى كه در آن كتاب مذكور است بيان نمودهاند و با وجود اين معنى كلمات آن محقق در اين كتاب خالى از اضطراب نيست و كلام در تنزّل و مماشات به حال خود باقى است ( متدبّر باش ) .
مناقشهء چهارم آنست كه قول او : بخلاف عالميت چه هركه از شأنش علم باشد به اين معنى كه بفعل آمدن علم او موقوف به هيچ چيز نباشد مگر بتحقق معلوم در عرف او را عالم ميگويند . مشتمل بر تناقض است زيرا كه حاصلش اين است كه علم او بفعليّت نيامده است و ليكن عالم است ، مگر اينكه مراد از عالم صاحب ملكهء علم باشد .
مناقشهء پنجم آنست كه ( نحوى ) را عالم گفتن باعتبار ملكهء علم است نه اين است كه فى الحقيقه در صورت مفروضه عالم بحل مسأله است ، و اطلاق علم بر ملكه و استعمال عالم در صاحب ملكه مجاز است چنان كه جماعتى از محققين علما تصريح نمودهاند ، و هرگاه مجاز نباشد اشتراك لفظى ثابت خواهد بود ، و بر هرتقدير كلام در اين مقام در علم بمعنى ملكه نيست زيرا كه ملكه بمعنى كيفيت راسخه در واجب الوجود بالذات متحقق نميتواند شد ، و هرگاه مراد قدرت باشد لازم مىآيد كه عالميّت بقادريّت برگردد و صفت علم بصفت قدرت منصرف شود بنابراين فى الحقيقه صفت علم از ميان مىرود و مرتبهء ذات واجب الوجود بالذات از عالميّت عارى ميماند و صفت علم از صفات حقيقيه و اوصاف كماليّه بيرون مىرود و در صفات فعليه و اوصاف اضافيّه داخل مىشود .
هامش
( 1 ) - س 3 ى 5 .
( 2 ) - س 36 ى 82 .