باء سببى و بسيار فرق است در ميانهء آنها .
مناقشهء سوم آنست كه آنچه در جواب سؤال فرمودهاند مثل آن از مثل او بسيار عجيب است ، زيرا كه مقصود تشخيص اطلاقات عرفيّه و تعيين افهام عاميه نيست ، بلكه منظور تحقيق معارف يقينيه و معالم حقيقيه است ، و خود آن محقق پيش از اين در تحقيق عينيّت صفات فرمودهاند كه وضع لغت از براى مفاهيم ( تفاهم خ ل ) عرفى است و علوم الهيه و همچنين ساير علوم عقليّه مستفاد از موضوعات لغوى و متفاهم اهل عرف نيست ، بلكه مستفاد از براهين عقليه است و چون حكم عقل از جهت برهان ثابت شد در اطلاق لفظ مناسبتى و تجوّزى كافى تواند بود ، چنان كه در اطلاق لفظ موجود بر واجب تعالى چه قيام وجود كه مبدأ اشتقاق آنست ممتنع است بر ذات واجب الوجود چنان كه دانسته شد . تمام شد كلام آن محقق اگرچه قول او كه در اطلاق لفظ مناسبتى و تجوزى كافى تواند بود نيز خلاف تحقيق و مخالف برهانست زيرا كه بنابراين لازم مىآيد كه اطلاق موجود و عالم و قادر و امثال آنها بر واجب الوجود بالذات بعنوان استعارات و مجازات باشد و آن ، مستلزم صحت سلب است ، پس معانى موجوديّت و عالميّت و قادريّت در نفس الأمر و بحسب حقيقت در واجب الوجود بالذات محقق نخواهند بود ، بلكه لازم مىآيد كه صحيح باشد اينكه ( العياذ باللّه ) بگويند واجب الوجود بالذات موجود و عالم و قادر نيست و فضيحت اين معنى غنىّ از بيان و مستغنى از برهان است و اين معنى در حقيقت قول بنيابت است و آن ، مذاق جماعتى از متكلّمين است در عينيّت صفات حقيقيه و در اطلاق اكثر الفاظ بر خداوند يگانه كه در شريعت حقّه وارد است .
[ بيان معناى نيابت ذات از صفات بنا به عقيده ناقيان صفات ]
و معنى نيابت آنست كه ذات نايت مناب صفاتست به اين معنى كه آنچه بر عالم و قادر و حىّ مثلا مترتّب مىشود بر نفس ذات خداوند يگانه مترتب است ، اگرچه معانى علم و قدرت و حيات در آن ذات متحقق نشوند ، از اينجاست كه ميگويند : « خذ الغايات و اترك المبادى » يعنى اخذ كن غايات را و ترك كن مبادى را .
و اين راى سخيف كه فى الحقيقه قول بخلوّ مرتبهء ذات خداوند احد است از اوصاف كماليّه و نعوت جماليه ، مبنىّ بر اعتباريت وجود و اصالت ماهيت است ، و مبتنى بر قصر معانى الفاظ موضوعه است بر آنچه كه جمهور ناس مىفهمند ، و معلوم