معقول و معنى محصل ندارد مناط موجوديت و حقيقيّت نمىتواند شد ، و هرگاه ثبوت و تقرّر در نفس الأمر از براى آنها ثابت باشد مستغنى از جاعل بالذات و بىنياز از واجب الوجود بالذات ميباشند زيرا كه ثبوت مرادف وجود است و واجب الوجود بالذات آنست كه بدون اعتبار امر خارج از ذات خود متحقق و ثابت باشد .
و هرگاه بگويند ، اولا جعل بسيطى بماهيت و وجود تعلق ميگيرد .
ميگويم بنابراين بجعل ديگر احتياج نخواهد بود ، زيرا كه جعل انفس ماهيات در خارج كافى است در انتزاع وجود و در تحقق اتصاف ماهيّت بوجود ، و جعل انفس وجودات در اعيان كافى است در انتزاع ماهيت و ثبوت اتصاف ، پس بتحقق جعل بالذات در هريك از ماهيت و وجود اتصاف متحقق مىشود و بالعرض مجعول ميگردد .
[ بيان عقايد و آراء در مجعوليت حقايق و اشاره ببطلان قول اشراقيان و متكلّمان ]
از اين بيان و تبيان ظاهر و منكشف گرديد كه قول بتحقق جعل تركيبى بالذات در ميانهء ماهيّت و وجود سخيفترين مذاهب و آراء است چگونه باساطين حكماى مشّائين خصوصا فيلسوف اعظم ارسطاطاليس و فرفوريوس و معلم ثانى ابو نصر فارابى نسبت ميتوان داد و حال آنكه كلمات و قواعد ايشان نيز بر خلاف اين مذهب شاهد و گواهند و بر متتبّع و متفطن مخفى نيست .
و اينكه رئيس محققين در جواب بهمنيار گفت : « ما جعل اللّه المشمش مشمشا ، بل جعله موجودا » يعنى نگردانيده است خداوند عالم زردالو را زردالو ، بلكه گردانيده است آن را موجود ، منظور نفى جعل تركيبى بالذات است در ميانهء شىء و نفس آن ، چنان كه صريح اول كلام اوست و مذهب جماعتى از متكلمين است ، نه اثبات جعل تركيبى بالذات در ميانهء ماهيّت و وجود ، بلكه در حقيقت اين كلام اثبات مجعوليّت بالذات است در وجود ، زيرا كه مجعوليت موجوديت ماهيّت عين مجعوليت وجود است ، زيرا كه وجود عين موجوديت ماهيت است در واقع و آن را سواى موجوديّت وجود موجوديت ديگر ثابت نيست ، و در لمعات سابقه محقق گرديد كه اتصاف ماهيت بوجود به مجرد تعمّل از عقل و تعريه از ذهن است ، پس جعل تركيبى در ميانهء ماهيت و وجود نيز بحسب تعمل از عقل و تعريه از ذهن خواهد بود . متفطن باش كه خالى از