در نزد تعمل از عقل و تعريهء از ذهن باشد و بحسب ذات و مصداق متحد باشند ،
[ بيان آنكه مفهوم وجود و شىء و ديگر معانى عامّه ، عرضى به معناى مشهور و متعارف نيستند ]
نسبت مفهوم وجود بحقايق وجوديه و نسبت مفهوم تشخّص بتشخّصات عينيه و نسبت اجناس بفصول حقيقيه بلكه نسبت وجود بتشخّص و نسبت وحدت بوجود و نسبت معنى علم بمعنى قدرت و نسبت شيئيت باشياء واقعيه از اين قبيل است ، و عرضى به اين معنى مىباشند ، اگرچه عرضى به اين معنى شامل عرضى بمعنى اول نيز هست ، چنان كه ذاتى بمعنى سوم شامل ذاتى بمعنى چهارم و آن ، شامل معنى پنجم است . تدبر كن در اين دقيقه و اخذ كن اين لطيفه را كه در كتب الهى و كلام در امثال اين دقايق به مجرد اشاره و رمز اكتفا نموده نقاب اختفا را از چهرهء شاهد اين دعوى برنداشتهاند و چون عدم تميز در ميانهء معانى ذاتى و معانى عرضى موجب بسى اشتباهات و اختلالات است چنان كه از براى جماعتى از فضلا اتفاق افتاده است ، لازم دانستم كه لآلى اين دقيقه را برشتهء تقرير كشم و حقيقت جواهر اين لطيفه را بسلك تحرير آورم تا از براى طلاب حقايق الهيه و معارف ربوبيه اشتباه حاصل نيايد و اختلال بحصول نهپيوندد ، بعد از تمهيد اين مقدمه مىگويم : نسبت مفهوم وجود بحقايق وجوديه نسبت انسانيت است به انسان ، به اين معنى كه همچنانكه معنى انسان از حاق ذوات افراد انسان منتزع مىشود و مجرد ذوات افراد كافيند در صدق انسان به آن افراد ، معنى وجود مطلق نيز از حاق ذوات حقايق وجوديه منتزع مىشود و مجرد ذوات هويات عينيه و مصداقات خارجيهء وجود كافيند در صدق موجوديت به آن هويات و مصداقات ، پس نسبت وجود مطلق بانحاء وجودات عينيه ، نسبت ذاتياتست به صاحب ذاتيات ، و انتزاع معنى انسانيت از افراد آن ، متصور نمىباشد مگر در صورتى كه آن افراد را اشتراك و اتحاد در نحوى از انحاء حقايق وجوديه متحقق باشد و الا لازم مىآيد كه جايز باشد انتزاع معنى انسان از افراد فرس و بقر و غير اينها و اين معنى بديهى البطلان است . پس بايد افراد انسان در اين نحو از سنخ وجود متحد باشند تا ترجح بلا مرجح لازم نيايد ، و بر اين قياس است معنى حيوان و معنى جسم نامى و معنى جوهر . مثلا هرگاه انواع جوهريه در نحوى از انحاء