نمىتواند شد ، لازم مىآيد كه از خواص وجوب ذاتى نباشد ، و حال آنكه ايشان اين معنى را از خواص وجوب ذاتى شمردهاند . بعد از تحرير مدعا و تشخيص دعوى مىگويم :
[ بيان آنكه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات است ]
هرگاه در ذات واجب الوجود بالذات ، جهتى از جهات امكانيه ، و يا حيثيتى از حيثيات امتناعيه متحقق باشد ، لازم مىآيد كه ذات مقدس او مركب باشد از دو حيثيت وجوب و امكان ، و يا از دو حيثيت وجوب و امتناع . بيان ملازمه آنست كه حيثيت وجوب وجود ، كه حيثيت تماميت و كمال و جهت خيريت و جمال و مناط تأكد فعليت و وجود است ، عين حيثيت امتناع و امكان كه حيثيت قصور و نقصان و جهت شرور و بطلان و مناط تأكد عدم و ضعف تحصل و فعليتند ، نمىتواند شد ، و الا ، لازم مىآيد كه شىء واحد ، از همان حيثيت كه تام و كامل و خير و جميل است از همان حيثيت نيز ناقص و قاصر بلكه شىء و لا شىء و موجود و معدوم باشد ، و اين معنى بديهى البطلان و اجتماع متناقضات است . پس در هرچيزىكه جهت امتناع و وجوب و يا حيثيت امكان و وجوب متحقق باشد ، لا محالة ذات آن چيز ، مركب مىباشد از دو حيثيت ، وجوب و امتناع ، و يا دو جهت ، وجوب و امكان ، استحاله و امتناع لازم از مباحث اثبات بساطت حقه و وحدت صرفه ظاهر و هويدا گرديد ، از اينجا معلوم و محقق مىشود كه همچنانكه واجب الوجود - جل اسمه - وجودش واجب است به مجرد ذات خود با قطعنظر از جميع جهات و حيثيات و اعتبارات زائده بر نفس ذات ، چنان كه سابقا سمت گزارش يافت ، همهء صفات او نيز واجب است از براى او نظر به مجرد ذات خويش ( جماليه بوده باشند آن صفات يا جلاليه حقيقيه بوده باشند يا اضافيه ، حتى فياضيت عامه و قيوميت مطلقه ، كه همه صفات فعليه و اوصاف اضافيه ، به او برمىگردند ، چنان كه بعد از اين مبين و محقق خواهد گرديد ، نيز از براى او ثابت است نظر به مجرد ذات خود ، بدون جهتى از جهات خارجيه از نفس ذات ، و بدون اعتبارى از اعتبارات زائده بر حاق ذات ، و الا علاوه بر محذور سابق ، لازم مىآيد كه در فياضيت ناقص و در قيوميت قاصر و در افاضهء فيوضات و افادهء خيرات ناتمام باشد ، محذورات اين معنى لا تعد و لا تحصى است ، از آن جمله لازم مىآيد كه ممكنى از ممكنات ، از كتم عدم بعرصهء وجود ، و از ظلمت نيستى بجلوهء ظهور ، و از حضيض امكان بذروهء وجوب نيايد ، زيرا كه در لمعات سابقه مبرهن