هجر بازگشت ، گريختگان نيز وارد بغداد شدند .
مقتدر به مونس مظفر دستور داد تا به سوى كوفه لشكركشى كند . او رهسپار كوفه شد ، هنگامى كه رسيد ، قرمطيان آنجا را ترك كرده بودند ، مونس ، ياقوت را به جانشينى خود در كوفه منصوب كرد و خودش از بيم حملهء ابو طاهر به واسط به آنجا رفت تا آن شهر را از هجوم قرمطيان حفظ كند . مردم بغداد به شدت ترسيدند و مردم از سمت غرب به سمت شرق منتقل شدند . در اين سال هيچ كس به سفر حج نرفت . در سال 315 ( ه . ق ) خبر رسيد كه ابو طاهر از هجر حركت كرده ، به سوى كوفه مىآيد ، پس از آن از بصره هم خبر رسيد كه سپاه قرمطيان از نزديكى آنها به قصد كوفه عبور كردند ، مقتدر به يوسف بن ابى الساج نامه نوشت و اين خبر را به اطلاع او رساند و به او دستور داد تا با شتاب به سوى كوفه بيايد ، در آخر ماه رمضان ، ابن ابى الساج از واسط به كوفه لشكر كشيد و در كوفه ، وسايل پذيرايى از او و سپاهيانش فراهم شده بود . چون ابو طاهر به كوفه رسيد ، نمايندگان خليفه گريختند و ابو طاهر ، شهر را به تصرف خود درآورد و به ارزاق و علوفه سپاه دست يافت كه در ميان آنها يكصد بار آرد ، هزار بار جو وجود داشت و چون آذوقه و علوفهء آنها از بين رفته بود ، به وسيلهء آنچه به دست آوردند ، تقويت شدند .
يك روز پس از ورود قرمطى ، يوسف به كوفه رسيد و قرمطى مانع رسيدن او به كوفه شد . او روز جمعه هشتم شوال وارد كوفه شد . هنگامى كه رسيد ، به قرمطيان پيغام داد كه مطيع و فرمانبردار مقتدر باشند و گرنه روز يكشنبه با آنها نبرد خواهد كرد ، آنها گفتند : ما فقط از خداوند اطاعت مىكنيم ، وعده ما براى جنگ صبح فردا خواهد بود ، روز بعد فرومايگان سپاه ، شروع به دشنام دادن و پرتاب سنگ كردند .
يوسف ، تعداد كم قرمطيان را ديد و آنها را ناچيز پنداشت و گفت : اين سگان پس از يك ساعت گرفتار من خواهند شد ، او هنوز جنگ نكرده ، دستور داد تا نامههاى فتح و مژده پيروزى بنويسند . زيرا آنها را حقير و ناتوان شمرد ، در اين هنگام ، دو طرف با يكديگر درگير شدند . ابو طاهر ، صداى بوقها و فرياد جنگجويان را شنيد و به ياور خود گفت : اين هياهو چيست ؟ او گفت : اين ، نشانهء شكست دشمن است . ابو طاهر هم گفت :
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٤٨٠