مجبور مىشد تا كلامى برندهتر از شمشير و نافذتر از تير را بشنود .
در يكى از آن روزها و در مجلسى كه مردم شام اجتماع كرده بودند ، هشام به زيد گفت : برادر بقرة تو چه مىكند ؟ زيد خشمگين شد به حدى كه نزديك بود روح از بدنش خارج شود . آن گاه گفت : رسول خدا ( ص ) او را باقر ناميد و تو او را بقره خطاب مىكنى ! اين به سبب شدت اختلاف تو با اوست . تو در آخرت هم با او مخالفت خواهى كرد ، همچنان كه در دنيا با او مخالفت مىكنى . او به بهشت مىرود و تو راهى دوزخ خواهى شد « 1 » هشام از جواب دادن بازماند و ناتوانى او آشكار شد . فقط با صداى بلند به غلامانش گفت : اين احمق بىشعور را ببريد ! غلامان نيز او را گرفتند و از مجلس بيرون بردند .
در حديث عبد الاعلى شامى آمده است : هنگامى كه زيد بن على وارد شام شد ، اين امر بر هشام گران آمد و چون او از اخلاق نيكو و بيان شيوايى برخوردار بود ، لذا نزد غلامش از وى شكايت كرد .
وى گفت : به همهء مردم اجازه بده كه نزد تو آيند ولى از ورود زيد جلوگيرى كن و پس از آخرين نفر به او نيز اجازه ورود بده ، هرگاه نزد تو آمد و سلام كرد ، جواب سلامش را نده و از او نخواه تا بنشيند . هنگامى كه مردم شام برخورد تو را با او ببينند ، زيد در برابر آنها ذليل و خوار مىشود . هشام نيز تمام توصيههاى او را به كار برد ، به مردم اجازه ورود داد ولى از آمدن زيد جلوگيرى كرد و پس از آخرين نفر به او اجازه ورود داد . زمانى كه زيد وارد مجلس شد ، گفت : درود بر تو اى امير مؤمنان ! ولى هشام جواب سلامش را نداد . زيد گفت : درود بر تو اى احول ( دوبين ) ! تو خودت را شايسته اين نام مىدانى . « 2 » هشام به او گفت : به من خبر دادهاند كه درباره خلافت سخن مىگويى و در آرزوى آن به سر مىبرى ، تو فرزند كنيزى هستى و شايستهء خلافت نيستى . زيد به او گفت : مادران ، مردان را از اهدافشان باز نمىدارند ؛ مادر اسماعيل ، كنيز مادر اسحاق بود و اين امر مانع نشد كه خداوند او را به پيامبرى برانگيزد و او را پدر عرب قرار دهد و از نسل او بهترين
هامش
( 1 ) - شرح نهج حديدى ، ج 1 ، ص 315 ، و عيون اخبار ، ابن قتيبه ، ج 1 ، ص 212 .
( 2 ) - تاريخ شام ، تأليف ابن عساكر ، ج 6 ، ص 22 .