كرد و او را نزد حجاج فرستاد و در سال 95 ( ه . ق ) و در سن 49 سالگى حجاج او را به قتل رساند ، چند روز پس از شهادت سعيد ، حجاج نيز مرد . گويند شهادت وى در اواخر سال 94 ( ه . ق ) روى داد « 1 » .
ابن اثير در تاريخش و در بيان حوادث سال 94 ( ه . ق ) ، چنين مىگويد : روايت شده كه در آن سال ، سعيد بن جبير كشته شد و به سبب قيام به همراه عبد الرحمن بن اشعث به قتل رسيد . هنگامى كه حجاج ، عبد الرحمن را با سپاهى براى جنگ به رتبيل فرستاد ، سعيد بن جبير را هم به عنوان متصدى پرداخت حقوق لشكريان منصوب كرد . چون عبد الرحمن از بيعت حجاج دست كشيد ، سعيد بن جبير هم از كار بر كنار شد . هنگامى كه عبد الرحمن شكست خورد و به منطقه رتبيل رفت ، سعيد به اصفهان گريخت و حجاج به كار گزارش در اصفهان نوشت كه او را دستگير كنند . كارگزار دستور او را اجرا نكرد و به سعيد پيغام داد و او را از ماجرا آگاه كرد و از او خواست تا بگريزد و از آنجا دور شود . او هم به آذربايجان رفت و مدت طولانى آنجا ماند تا اين كه سخت دلتنگ شد ، لذا به مكّه رفت . در آنجا گروهى مانند او به طور پنهان زندگى مىكردند و نام و نشان خود را از مردم مخفى مىداشتند .
هنگامى كه خالد بن عبد اللّه به مكه رسيد ، به سعيد گفته شد كه او مرد بد رفتارى است ، از مكه بگريز ! سعيد گفت : به خدا سوگند ! آن قدر گريختم كه از خدا شرمسارم ، هر چه مقدّر باشد پيش مىآيد . هنگامى كه خالد به مكه رسيد ، وليد به او نوشت كه پناهندگان عراقى را نزد حجاج روانه كند . او هم سعيد بن جبير و مجاهد و طلق بن حبيب را دستگير كرد و آنها را نزد حجاج فرستاد . طلق در راه جان سپرد ، حجاج ، مجاهد را زندانى كرد تا اين كه حجاج مرد و او آزاد شد .
همراه آنها دو نگهبان بود . شبى يكى از آن دو براى انجام كارى رفت ، نگهبان ديگر كه خوابيده بود ، بيدار شد و به سعيد گفت : اى سعيد ! من از ريختن خون تو بيزارى مىجويم ، من در عالم رويا ديدم كه كسى به من گفت : واى بر تو ! از ريختن خون سعيد بن
هامش
( 1 ) - تهذيب التهذيب ، تأليف ابن حجر عسقلانى ، ج 4 ، صص 11 - 13 ( چاپ حيدرآباد دكن . ) - م .