پاهاى سعيد را از وسط ساق بريدند و بندها را برداشتند .
پس از آن حجاج در خواب سعيد بن جبير را مىديد كه گريبانش را گرفته ، مىگويد :
اى دشمن خدا ! به چه گناهى مرا كشتى ؟ حجاج هم مىگفت : چرا من سعيد بن جبير را كشتم ؟ و اين گفته را تكرار مىكرد . اين مطالب را ابن اثير دربارهء قتل سعيد بن جبير نقل كرده است .
ابن قتيبه دينورى در كتاب الامامه و السياسة « 1 » اين ماجرا را به صورت ديگرى نقل مىكند : آوردهاند كه مسلمة بن عبد اللّه ، حاكم مردم مكه بود ، هنگامى كه او بر منبر سخنرانى مىكرد ، خالد بن عبد القسرى ، فرماندار شام رسيد و وارد مسجد شد . پس از اين كه سخنرانى مسلم پايان يافت ، خالد منبر رفت . چون به پلهء سوم منبر و پايينتر از محل مسلم رسيد ، طومارى مهر شده بيرون آورد ، مهر آن را شكست و براى مردم خواند : به نام خداوند بخشنده مهربان ، از عبد الملك بن مروان ، امير مؤمنان به مردم كوفه . اما بعد ، من خالد بن عبد اللّه قسرى را به حكمرانى شما منصوب كردم ، سخنان او را بشنويد و از او پيروى كنيد و هر كس راه ديگرى پيش گيرد ، سرنوشتى جز قتل در انتظارش نيست و من از كسى كه به سعيد بن جبير پناه دهد ، بيزارم ، تمام .
آن گاه خالد به مردم نظرى افكنده ، گفت : سوگند به خداوندى كه به نام او قسم ياد مىكنيم و به سوى او حج مىگزاريم ! اگر سعيد بن جبير را در خانه كسى بيابم ، صاحب خانه را مىكشم و خانهء او و همسايگانش را ويران و حرمت او را مباح مىكنم و تا سه روز به شما فرصت مىدهم تا او را بيابيد . سپس از منبر پايين آمد و مسلمه كاروانش را فرا خواند و به شام رفت ، پس از آن مردى نزد خالد آمد و به او گفت : سعيد بن جبير در يكى از درّههاى مكه مخفى شده است . خالد ، شخصى را به جستوجوى وى فرستاد . چون آن پيك به آن محل رسيد و سعيد را ديد ، به او گفت : به من دستور داده شده تا تو را دستگير كنم و من به اين جا آمدم تا تو را نزد خالد ببرم و از اين بابت به خدا پناه مىبرم .
به هر شهرى كه مىخواهى برو ، من همراه تو هستم . سعيد بن جبير به او گفت : آيا اينجا
هامش
( 1 ) - چاپ مصر ، صص 41 - 44 - م .