تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
جبير پرهيز كن . اكنون هر جا كه مىخواهى برو ، من تو را تعقيب نمىكنم ، سعيد از فرار خوددارى كرد . آن نگهبان سه بار همان خواب را ديد و از سعيد خواست بگريزد ولى او نپذيرفت . او را به كوفه بردند و در خانهء خودش ساكن شد ، قاريان كوفه به ديدار او مىرفتند و او با آنها سخن مىگفت و مىخنديد . او دختر خردسالى در آغوش داشت ، چون دختر ، بند را در پاى پدرش ديد ، سخت گريست . سپس او را نزد حجاج بردند . هنگامى كه او را ديد ، گفت : خداوند ، فرزند زن مسيحى را لعنت كند - مقصودش خالد بود كه سعيد را روانه كرد - مگر من محل اقامت او را نمىدانستم كه او را دستگير كنم . آرى ، به خداوند سوگند ! نشانى خانه وى را در مكه نيز مىدانستم . آن گاه حجاج رو به سعيد كرد و گفت : اى سعيد ! آيا تو را در پيشوايى خودم شريك نكردم ؟ آيا چنين نكردم ؟ آيا تو را به كار نگماردم ؟ سعيد گفت : آرى ، حجاج گفت : پس چرا عليه من قيام كردى ؟ گفت : من يكى از مسلمانان هستم . انسان گاهى اشتباه مىكند و گاهى درست انجام مىدهد . حجاج از آن گفتار خشنود شد ، و به گفت و گو با وى ادامه داد . سعيد ضمن صحبت گفت : من بيعتى بر گردن داشتم ( منظورش بيعت عبد الرحمن بود ) حجاج خشمگين شد و گفت : اى سعيد ! مگر من فرزند زبير را در مكه نكشتم و از مردم مكه و تو براى امير مؤمنان عبد الملك بيعت نگرفت . سعيد گفت : بلى . حجاج گفت : بعد از آن به عنوان حاكم به كوفه آمدم و دوباره از تو براى عبد الملك بيعت گرفتم . گفت : آرى . حجاج گفت : تو دو بيعت امير مؤمنان را نقض كردى و نسبت به يك بيعت بافنده فرزنده بافنده ( عبد الرحمن ) وفادار هستى ! به خدا سوگند ، تو را خواهم كشت . سعيد گفت : اگر چنين كنى من سعيد ( نيك بخت ) هستم ، چنان كه مادرم مرا سعيد ناميده است . حجاج فرمان داد سرش را بريدند . چون سرش بر زمين افتاد ، يك سرپوش سفيد نمايان شد . هنگامى كه سرش افتاد ، سه بار لا إله الا اللّه گفت ، كه يك مرتبه واضح و دو مرتبه نامفهوم بود . چون سعيد به شهادت رسيد ، حجاج دچار اختلال حواس شد ، و فرياد مىزد : مرا ببنديد ! مرا ببنديد ! مأموران پنداشتند كه او مىگويد بندهاى سعيد را برداريد . آنها هم