تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
شام حمله كردند و آنها را شكست دادند . شبيب با گروهى از محافظانش عقب نشينى كرد . حجاج ، كسى را نزد سوارانش فرستاد تا او را به حال خود واگذارند ، آنها هم او را ترك كردند و بازگشتند . حجاج وارد كوفه شد و به منبر رفت و گفت : به خدا سوگند ! پيش از اين چنين جنگى با شبيب رخ نداده بود ، به خدا او گريخت و زنش را در ميدان رها كرد ! دربارهء شكست شبيب ، مطالب ديگرى نيز بدين مضمون بيان شده است : حجاج ، اميرى را براى تعقيب شبيب فرستاد كه شبيب او را كشت . سپس امير ديگرى روانه كرد كه او را هم كشت و يكى از آن دو ، حاكم حمام اعين بود . بعد از آن شبيب به همراه همسرش غزاله وارد كوفه شد . غزاله نذر كرده بود كه در مسجد جامع كوفه نماز بخواند و در هر ركعت سوره بقره و آل عمران را بخواند . او در اردوگاهش چند اتاق كوچك ساخت ، پس از اين كه مردم رنجها و مصائب بسيارى از شبيب متحمل شدند ، حجاج ، شبانه مردم را گرد آورد و دربارهء شبيب با آنها مشورت كرد ولى آنها سكوت كردند . قتيبه از صف مردم بيرون رفت و گفت : آيا اجازه مىدهى سخن بگويم ؟ حجاج گفت : بله . قتيبه گفت : امير در كارهايش خدا و عبد الملك را در نظر نمىگيرد و به مردم پند و اندرز نمىدهد . حجاج گفت : چگونه ؟ قتيبه گفت : تو سردار شريفى را به همراه گروهى اوباش به جنگ شبيب مىفرستى ، افراد اوباش مىگريزند و مرد شريف از گريختن شرم مىكند تا كشته مىشود . حجاج گفت : عقيدهء تو چيست ؟ قتيبه گفت : نظر من اين است كه تو شخصا به جنگ او به روى و با او بجنگى . حجاج گفت : پس براى من اردوگاهى در نظر بگير ، مردم در حالى كه خارج مىشدند عنبسة بن سعيد را لعنت مىكردند زيرا او كسى بود كه دربارهء قتيبه با حجاج صحبت كرد تا اين كه وى را در زمرهء ياران خود قرار داد . حجاج ، نماز صبح را خواند و مردم هم اجتماع كردند ، قتيبه آمد و سپاهى آراسته ديد ، نزد حجاج رفت و پس از مدتى خارج شد ، در حالى كه پرچم افراشته‌اى همراه داشت . حجاج نيز پس از وى رسيد و در محل سبخه اردو زدند كه شبيب نيز در همان محل بود . روز چهارشنبه ، دو گروه صف‌آرايى كردند ، به حجاج گفتند : شبيب بر محل فرماندهى تو آگاه نشود . حجاج هم پنهان شد ولى غلام خود ابو الورد را به جاى خود گذاشت كه شبيب تصور كند او حجاج است . شبيب او را ديد ، بر وى حمله كرد او را با