تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
مىفروخت . روزى حضرت على ( ع ) به ميثم فرمود : اى ميثم ! آيا به تو مژده بدهم ؟ گفت : اى امير مؤمنان اين مژده چيست ؟ فرمود : تو به دار آويخته از دنيا مىروى . گفت : آيا در آن هنگام مسلمان خواهم بود ؟ فرمود : آرى ، و افزود : اى ميثم ! آيا مىخواهى محل و نخلى را كه بدان آويخته مىشوى به تو نشان بدهم ؟ گفت : بله ، اى امير مؤمنان ! آن گاه حضرت ( ع ) ، ميثم را به ميدان صرافان آورد و به او فرمود : اين جا به شهادت مىرسى ، سپس آن نخل را نيز به او نشان داد و فرمود : بر تنه اين درخت خرما آويخته مىشوى . ميثم پيوسته از آن نخل مراقبت مىكرد تا اين كه نيمى از نخل را بريدند و نيمى از آن باقى ماند ، پس از آن نيز پيوسته از نصف باقى ماندهء نخل مراقبت مىكرد و در آن محل نماز مىخواند و به برخى از مجاوران آن موضع مىگفت : اى فلانى ! من به زودى با تو همسايه مىشوم ، پس همسايه خوبى براى من باش . آن مرد با خود مىگفت : حتما ميثم مىخواهد خانه‌اى در نزديكى من بخرد ، و منظور ميثم را نمىفهميد تا اين كه حضرت على ( ع ) به شهادت رسيد و عبيد اللّه بن زياد و يارانش به روى كار آمدند و ميثم و ديگران را دستگير كرد و دستور داد تا او را بر تنهء آن درخت و در همان جا به دار آويزند . چون آن مرد ديد كه ميثم در نزديكى او به دار آويخته شد ، گفت : انا للّه و انا اليه راجعون . سپس مردم را از ماجراى ميثم و آنچه در زمان زندگانيش گفته بود ، آگاه كرد . پس از آن ، پيوسته ، آن مرد از نخل مراقبت و زير آن را جارو و آن را معطر مىكرد و در كنار آن نماز مىخواند و بارها براى او طلب رحمت و آمرزش مىكرد . كشى در كتاب رجالش « 1 » روايت كرده مىگويد : ميثم تمار سوار بر اسبش عبور مىكرد كه در محل اجتماع قبيلهء اسد با حبيب بن مظاهر اسدى روبه‌رو شد ، با هم به گفت و گو پرداختند به طورى كه گردن اسبانشان به هم برخورد مىكرد ، سپس حبيب گفت : گويا پيرمردى كم‌مو را كه شكم بزرگى دارد و در دار رزق خربزه مىفروشد مىبينم كه به جرم
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد به شرح حال حبيب بن مظاهر اسدى ، ص 52 - م .