تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
دوستى با خاندان پيامبر ( ص ) به دار آويخته و شكمش بر روى تخته‌اى پاره مىشود . ميثم گفت : من مرد سرخ چهره‌اى را با دو گيسوى بافته شده مىبينم ، كه براى يارى فرزند دختر پيامبرش قيام مىكند و به شهادت مىرسد و سرش را در شهر كوفه مىگردانند . سپس از هم جدا شدند . كسانى كه در مجلس نشسته بودند ، گفتند : ما هيچ كس را دروغگوتر از اين دو نفر نديده‌ايم . راوى گويد : هنوز اهل مجلس پراكنده نشده بودند كه رشيد هجرى به دنبال آنها آمد و دربارهء آنها از اهل مجلس سؤال كرد . گفتند : آنها رفتند و ما مطالبى را كه با يكديگر مىگفتند . . . شنيديم . رشيد گفت : خداوند ، ميثم را رحمت كند ولى او فراموش كرد كه بگويد : - براى كسى كه سر بريده حبيب را بياورد ، يكصد درهم جايزه تعيين مىكنند - سپس رشيد بازگشت ، آن گروه گفتند : به خدا سوگند ، اين مرد از آنها دروغگوتر است . سپس همين گروه گفتند : به خدا سوگند ، هنوز چند روز نگذشته بود كه ديديم او را بر فراز در خانهء عمرو بن حريث به دار آويخته و سر حبيب بن مظاهر را آوردند كه همراه حسين بن على ( ع ) به شهادت رسيده بود ، و هر چه گفته بودند به وقوع پيوست . ابن حجر عسقلانى در كتاب اصابه روايت كرده است كه ميثم ، بردهء زنى از قبيله اسد بود . حضرت على ( ع ) او را خريد و آزاد كرد و به وى فرمود : نام تو چيست ؟ گفت : سالم . فرمود : رسول خدا ( ص ) به من خبر داد : نامى كه پدر و مادرت در ايران بر تو نهادند ، ميثم بود . گفت : خدا و رسولش و امير مؤمنان راست مىگويند ، به خدا سوگند ، نام من ميثم است . فرمود : تو نامى را اختيار كن كه رسول خدا ( ص ) تو را بدان ناميد و نام سالم را رها كن ، او نيز نام ميثم و كنيه ابى سالم را برگزيد . روزى حضرت على ( ع ) به ميثم فرمود : پس از من تو دستگير و به دار آويخته مىشوى مورد اصابت سر نيزه قرار مىگيرى . چون روز سوم فرا رسد ، از بينى و دهانت خون جارى مىشود و ريش تو را گلگون مىكند ، و به عنوان دهمين نفر بر فراز در خانهء عمرو بن حريث به دار آويخته مىشوى ، در حالى كه چوبهء دار تو از همهء آنها كوتاهتر و فاصله‌ات تا مطهره از همه آنها نزديكتر است ، بيا برويم تا نخلى را كه بر آن به دار آويخته مىشوى ، به تو نشان دهم ، سپس آن حضرت نخل را به ميثم نشان داد . پس از آن ميثم ،