تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
اما « نصر » نوشته است كه : ظفر در كنار « شميّط » و بين مدينه و شام واقع و از زمين‌هاى فزاره محسوب است . در آن‌جا بود كه « ام قرفه ، فاطمه دختر ربيعة بن بدر » كه مردم را عليه رسول خدا ( ص ) تحريك مىكرد ، و ايشان را به جنگ آن حضرت برمىانگيخت ، كشته شده است . ام قرفه را دوازده پسر نام‌آور و رزمنده بوده كه در جنگ بزاخه ، و دشمنى با پيغمبر خدا سخت فعاليت داشته‌اند . خالد ، ام قرفه و پيروان فرارى طليحه را كه پيرامون او جمع و به جنگ مسلمين با وى هم‌داستان شده بودند كه به سختى شكست داد ، و ام قرفه را بكشت و سرش را به مدينه خدمت ابوبكر فرستاد ، و ابوبكر نيز فرمان داد تا سر او را بر دروازهء شهر بياويختند . گويند سر وى اولين سرى بوده كه در اسلام آويخته شده است . [ پايان سخن حموى ] . « 1 » به موجب سخنان حموى ، « نصر » دو خبر سيف را به شرح زير درهم آميخته است : نخست خبر اردوكشى زيد بن حارثه را براى سركوبى ام قرفه كه سيره‌نويسان يك سخن گفته‌اند كه او مردم را عليه پيغمبر خدا تحريك مىكرد و برخى از آنان نيز گفته‌اند كه پس از كشته شدنش زيد ، سر او را به مدينه فرستاده است . دوم خبرى را كه سيف دربارهء دخترش « ام زمل سلمى » ساخته و او را « ام قرفه صغرى » ناميده و گفته است كه او سربازان فرارى جنگ بزاخه از ياران طليحه را بگرد خود جمع ، و آنان را به جنگ خالد وليد برانگيخت ، و سرانجام به دست خالد كشته شد . نصر اين دو خبر را زير نام « خبر ام قرفه » درهم آميخته و از آميختگى آنها خبر سومى را تهيه ديده و در پناه آن به شرح موضعى به نام « ظفر » كه ساختهء سيف است پرداخته . و شايد كه « نصر » را اين اختلاط دو خبر از آن روى دست داده كه سيف نام
هامش
( 1 ) . محمد بن حبيب در كتاب « محُبَّر » از قول ابن كلبى ، و طبرى از قول ابن اسحق آورده‌اند ، كه رسول خدا به قريش مىفرمود ، اگر ام قرفه كشته شود . ايمان مىآوريد ؟ و آنان در پاسخ ، نسبت به كارى كه در نظر آنان محال مىنمود جواب مىدادند : مگر مىشود ؟ ! پس از گذشت سال‌ها ، و كشته شدن ام قرفه به دست زيد بن حارثه رسول خدا فرمان داد تا سر او را در شهر مدينه بگردانند تا همهء مردم به چشم خو دببينند ، و صدق گفته و پيش‌بينى حضرتش را باور دارند .
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 302 | السيد مرتضى العسكري / سردارنيا