امّ قرفه چهل مردم رزمنده شمشير زن از محارم خود را به جنگ رسول خدا ( ص ) فرمان داد تا به شهر مدينه حمله برند . پيغمبر خدا از اين موضوع آگاه گرديد ، و زيد بن حارثه را با سواركارانى چند به جلوگيرى ايشان فرستاد . اين دو گروه در محل ( وادى القرى ) به يكديگر رسيدند و جنگى بىامان را آغاز نهادند ، اما ياران زيد تاب مقاومت نياورده عقب نشستند ، و زيد با تنى مجروح و اندامى خسته ، تن دردمند خود را با زحمتى بسيار از معركه بيرون كشيد ، و در همان حال سوگند ياد كرد كه تن نشويد ، و روغن بر بدن نمالد مگر هنگامى كه انتقام خود و يارانش را از اينان بگيرد .
در اجراى چنين انديشهاى از حضرت رسول فرمان خواست تا بار ديگر او را به پيكار فزاره مأمور فرمايد پيغمبر خدا نيز بار ديگر او را به فرماندهى گروهى . . . [ تا آخر داستانى كه گذشت ] . « 1 » ابن هشام ، و يعقوبى ، و طبرى ، و مقريزى آوردهاند كه در همان جنگ « سلمة بن عمرو اكوع » سلمى دخترام قرفه را به اسرات گرفت و او را به رسول خدا ( ص ) تقديم داشت ، و آن حضرت نيز او را به دائى خود « حزن بن ابى وهب » بخشيد و از وى « عبدالرحمن بن حزن » به دنيا آمد . حقيقت نخستين خبر همينها بود كه آورديم .
افسانهء ( ام قرفه ) و داستان سگان حوأب سيف
اما دومين خبر مزبرو تنها از افكار و خيالات سيف ريشه گرفته است و بس ، توجه كنيد :
طبرى ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت ، در مورد ارتداد قبايل ( هوازن ، و سليم ، و عامر ) ، از قول سيف بن عمر در تاريخ خود مىنويسد :
فراريان جنگ ( بزاخه ) كه از قبيلهء ( غطفان ) در كنار « طليحه » مدعى
هامش
( 1 ) . . محمد بن حبيب در « مُحبَرّ » ص 490 مىنويسد : ام قرفه از همسرش « ابن حذيفه » سيزده پسر به دنيا آورد كه همگى شمشير زن ، و بلندپرواز و و الا مقام بودند ، ام قرفه نيز بانوئى بلندپرواز و سخت پر نفوذ بود ، او مردم را عليه رسول خدا برمىانگيخت و ابراز دشمنى مىكرد . گويند روزى بين افراد غطفان اختلاف افتاد ، ام فرقه روسرى خود را برايشان فرستاد . آن را بر سر نيزهاى نصب كردند ، در نتيجه بينشان صلح و آشتى برقرار شد .