بىارزشترينشان را با از دست دادن سواركارى چون مالك ، كه هر بلايى را از آنها دور مىكرد ، از دست بدادند .
حقايقى از دو پيامبر نر و ماده !
طبرى در داستان « سجاح و مسيلمه » مدعيان پيامبرى چنين مىنويسد : 16
ديگران - به غير از سيف - آوردهاند كه چون سجاح به منطقهء تحت نفوذ مسيلمه مدعى پيامبرى رسيد ، مسيلمه از ترس به قلعه پناه برد و درهاى آن را بر روى خود و مريدانش محكم كرد .
سجاح چون به پاى قلعه رسيد ، با مسيلمه كه بر بام قلعه برآمده بود ، چنين به گفت و گو پرداخت :
- از قلعه فرود آى ! ( مسيلمه كه گويا از طرز سخن گفتن و حركات سجاح دريافته بود كه مىتواند بر اين حريف ظريف فائق آيد ، در پاسخ سجاح گفت : )
- تو اول دستور بده تا مريدان و اطرافيانت او تو دور شده فاصله بگيرند !
سجاح با اين تقاضا موافقت كرد ، و دستور داد تا مريدانش به چادرهاى خويش بازگشتند ، و مسيلمه نيز از قلعه فرود آمد و به پيروانش چنين دستور داد :
چادرى جداگانه براى ما ترتيب دهيد ، و در آن عود و عنبر و بوهاى خوش بسوزانيد تا سجاح كاملًا تحت تأثير حالات روانى و جنسى قرار گيرد !
دستور مسيلمه به انجام رسيد ، و چون سجاح پاى به درون آن چادر بگذاشت . . . تا آخر !
اين جا طبرى سخنان سجعى كه بين سجاح و مسيلمه اين دو مدعى پيامبرى رد و بدل شده است آورده ، و البته كه سخنان اين دو مدعى پيامبرى ، همانطور كه مسيلمه انتظارش را مىكشيد ، به جاهاى باريك و باريكتر كشيده شد تا اين كه سرانجام اين دو پيامبر نر و ماده را بر سفرهء عقد يك ديگر نشاند !
طبرى داستان اين دو را چنين پايان مىدهد :
سجاح مدت سه شبانه روز را در آن چادر كذايى با مسيلمه گذرانيد و در پايان خود از آن جا پاى بيرون نهاد و به مريدانش پيوست ، مريدان از او پرسيدند :
- خوب ! در تماسى كه با مسيلمه داشتى چه چيز دستگيت شد ؟ ! سجاح در پاسخ آنها گفت :
- حق با او بود ! متهم به او ايمان آوردم . و حتى به او شوهر كردم ! ! از او پرسيدند :
- خوب ، چيزى هم مهر تو كرد ؟ ( گويى سجاح مثل اين كه از خواب بيدار شده باشد حيرت زده ) گفت :
- نه ! ! به او گفتند :