مالك چون وضع را وخيم ، و جان خود را در معرض خطر ديد ، به خالد گفت :
- اى خالد ، ما را به خدمت ابو بكر بفرست ، تا او شخصاٌ دربارهء ما تصميم بگيرد ، چه ، تو با اشخاصى كه به مراتب گناهشان از ما بيشتر بوده است چنين كردهاى . خالد جواب داد :
- خدا مرا بكشد ، اگر تو را نكشم ! !
و در همين وقت مالك را بنا به اشارهء خالد پيش « ضرار » بداشتند تا گرديش را بزند در اين هنگام چشم مالك به همسرش « ام تميم » كه از زيبا رويان زمان خود بود افتاد ، پس روى به خالد كرد و گفت :
- اين زن مرا به كشتن داد ؟ ! خالد جواب داد :
- بلكه خدايت به جرم ارتداد از اسلام بكشت ! مالك گفت :
- من مردى مسلمانم . خالد بانگ زد :
- ضرار ! چرا معطلى ، گردنش را بزن ! !
ابن خلكان هم چنان به داستان مالك ادامه داده تا آن جا كه مىنويسد :
« ابو زهرهء سعدى » در سوك مالك اشعار سوزناكى سروده و در ضمن آن چنين گفته است : « 1 »
به سوار كارانى كه به اسم ستوران خود سرزمين ما را در هم كوبيدند ، بگو : پس از شهادت مالك ، شام سياه ما را پايانى نخواهد بود .
خالد بى شرمانه دست تجاوز به همسر مالك دراز كرد ، زيرا كه او خيلى پيش از اينها چشم طمع به او دوخته بود !
خالد ، عنان خرد به دست هواى دل خود داد ، و - آنقدر مردى نداشت - كه دل از او بركند ، و اختيار خود را دست بگيرد .
با كشته شدن مالك ، خالد به آرزوى ديرينهء خود رسيد ، اما ، مالك در همان روز جان بر سر همسر خود بنهاد و همه چيز خود را از دست بداد !
اكنون پس از مالك ، براى يتيمان ، و بيوه زنان ، و پير مردان از كار افتاده و در مانده ، چه كسى جان پناه ، و محل اميد خواهد بود ؟ !
افراد قبايل تميم هر چه داشتند ، از گرانبهاترين آنها ، تا
هامش
( 1 ) . الاقل لحى اوطأوا بالسنابك تطاول هذا الليل من بعد مالك
قضى خالد بغياً عليه لعرسه و كان له فيها هوى قبل ذالك
فأمضى هواء خالد غير عاطف عنان الهوى عنها و لا متمالك
و اصبح ذا اهل ، و اصبح مالك الى غير شيىء هالكاً فى هوالك
فمن لليتامى و الا رامل به عهده و من للرّجال المعدمين الصعالك
اصيبت تميم غثها و سمينها بفارسها المرجو سحب الخوالك