تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
تميمى وقتى پيمان عدم تعرض را با مسيلمه امضاء مىكند كه اولًا همه ساله تصف محصولات يمامه را به سجاح بپردازد ، و ثانياً نيمى از خراج سال آينده را هم اكنون سلف تقديم دارد ، و مسيلمه ناچار از پذيرفتن چنين شرايطى سنگينى است ، و سجاح با دريافت آن چه مقرر داشته بود ، و تعيين نماينده‌اى براى دريافت بقيه ، مسيلمه را ترك مىگويد ! سيف را سر هم كردن چنين افسانه‌اى ، تنها به كسب افتخار و سربلندى قبيلهء تميم فكر مىكرده است نه چيز ديگر كه مىنويسد سجاح در اين اردو كشى نصف غلات يمامه را به دست آورده است ! در صورتى كه ديگران نوشته‌اند چيزى را كه اين بانوى مدعى پيغمبرى براى شخص خودش به دست آورد ، شوهرى چون مسيلمه بوده نه محصولات يمامه ، و آن چه به مريدانش رسيده ، برداشتن و چوب اداى نمازهاى صبح و عشاء بوده است نه چيز ديگر ! ! اما در مورد ارتداد برخى از افراد قبايل تميم ، با توجه به اين كه اساساً كفر و ارتداد امرى است ننگ آور ، ولى سيف آن مردى نيست كه به اسلام بينديشد تا در فكر پاك كردن نام مرتد و ارتداد از دامان قبيله‌اش باشد ، او تنها در اين انديشه است كه از هر در كه شده براى قبيلهء خويش كسب افتخار كند ، از همين رو است كه مردان مسلمان و مرتد قبايل تميم را با يك ديگر به جنگ و جدال وا مىدارد ، و به هيچ بيگانه‌اى اجازهء دخالت در امرى كه مربوط به خود تميميان است نمىدهد ، بنا بر اين ، در حديث سيف اين مسلمانان تميمى بوده‌اند كه مرتدهاى قبيلهء خويش را تنبيه نموده گوش مالى داده‌اند نه مردانى از قبيلهء ديگر ! ! اما داستان مالك نويره ، اگر چه مالك يك فرد تميمى است و قاعدتاً تعصبش به سيف مىرسد ، اما مقام مالك در برابر خالد بن وليد مضرى ، سردار بزرگ و جنگ ديده و شمشير زى مضر ، بسيار كوچك و حقير است . اين جا است كه سيف به حكم قربانى كردن ضعيف پيش پاى قوى قبيله ، مالك را از جملهء مرتدها ، و هم دستان سجاح معرفى مىكند ، ولى طى افسانه‌اى كشتن مالك را بر اثر يك اشتباه در درك فرمان خالد ( توسط مردم كنانه ، آن هم در سرزمين بطاح ! ! ) اعلام داشته مىكوشد تا دامن خالد مضرى را از خون به ناحق دسخته شدهء مالك پاك و مبرا سازد . در صورتى كه حقيقت غير از اين ها است و ديگران نوشته‌اند كه : مالك نويره بر سر دفاع از اسلام و ايمانش با خالد به گفت و گو مىنشيند ، اما چون پافشارى خالد را در كشتن خويش درك مىكند ، به فراست در مىآيد كه اين جمال زيبا و دل فريب زن او است كه خالد را تا به اين حد به ريختن خونش مصمم ساخته است ، به اين اميد كه پس از كشتنش در دامن آرزوهاى گذشته‌اش در آويزد و به وصال او برسد ! ! و هم چنان كه گفته‌اند سخنان و گواهى « ابو قتاده ، و عبد الله عمر » داير به اسلام مالك و