- پس چرا دست به اسلحه بردهايد ؟ جواب دادند :
- شما چرا مسلح هستيد ؟ ما گفتيم :
- ما سربازان اسلام هستيم ، و اگر شما راست مىگوييد ، اسلحهء خود را به زمين بگذاريد .
آنها پيشنهاد ما را پذيرفتند و اسلحهء خود را زمين گذاشتند ، آن گاه ما به نماز برخاستيم ، آنها نيز به نماز برخاستند و . . .
گويا سخنى كه بين خالد و مالك رفته بود ، دست آويز خالد در كشتن مالك نويره شده باشد ، زيرا وقتى كه مالك نويره را پيش روى خالد بداشتند ، ضمن سخنانى به خالد گفت :
- من گمان نمىكنم كه پيشواى شما - پيغمبر خدا - به جز چنين و چنان چيزى گفته باشد ! و خالد در پاسخش گفت :
- مگر تو ، او را پيشواى خود نمىشناسى ؟ آن گاه فرمان داد تا گردن او ، و يارانش را بزدند ! !
و سپس مقرر داشت تا سرهاى بريدهء ايشان را ديگ پايه قرار داده زير آن آتش بر افروختند ! !
خشم عمر بر خالد
وقتى كه خبر كشته شدن مالك نويره به عمر بن خطاب رسيد ، موضوع را با ابو بكر خليفه در ميان نهاد و به او گفت :
دشمن خدا - خالد وليد - مرد مسلمانى را به ناروا كشته و چون حيوانى به زيش تجاوز نموده است ! !
و چون خالد به مدينه بازگشت ، يك راست به مسجد پيغمبر رفت ، او در آن موقع قبايى بر تن داشت كه آثار زنگ آهن بر اثر برداشتن سلاحهاى آهنين بر آن ديده مىشد ، و عمامهاى بر سر خود پيچيده و به رسم سربازان ميدان جنگ اسلام ، چند چوبهء تير در ميان چين و شكنهاى آن نشانه بود . چون چشم عمر به خالد افتاد ، خشمگين از جاى برجست و با شدت تيرها را از عمامهء خالد بيرون كشيد و بشكست و بر سرش فرياد كشيد و گفت :
به ريا و سالوس مرد مسلمانى را مىكشى ، و مثل حيوانى به زنش تجاوز مىكنى ؟ ! به خدا قسم كه به اين جرمت سنگ سارت مىكنم . . . ما اين مطلب را از طبرى گرفتهايم .
ابن خلكان نيز در كتاب « وفيات الاعيان » خود دربارهء مالك نويره مىنويسد : 15
پس از اين كه « مالك نويره » را با جمعى از يارانش دستگير كردند و پيش روى خالد بداشتند ، « ابو قتادهء انصارى و عبد الله بن عمر » كه در سپاه خالد بودند ، دربارهء مالك و اسلامش گواهى داده از او شفاعت كردند . اما خالد زير بار نرفت ، و او را سخنان آن دو صحابى خوش نيامد !