4 - و در حديثى ديگر ، از قول راويى ديگر مىنويسد :
. . . و همگى به سلامت به ساحل رسيدند مگر مردى غرقده نام از قبيلهء بارق كه از اسب سرخ رنگش به درون دجله در غلطيد . گويى هم اكنون اسب او را دارم مىبينم كه برهنه و بى زين خود را تكان مىدهد و قطرات آب را از يال و كوپال خود به هوا مىافشاند ، و غرقده را كه در آب زير و بالا مىشود و چرخد . و در همين هنگام بود كه قعقاع عنان اسب خود را به سوى غريق باز گرانيد و دست يايزد و دست غرقده را گرفت و همين طور او را با خود به سوى ساحل كشانيد . آن بارقى كه مردى دلير و سخت نيرومند بود گفت : اى قعقاع ! خواهران ديگر چون تو گردى نخواهند زاييد . آخر مادر قعقاع هم قبيلهء آن مرد و از قبيلهء بارق بوده است .
5 - در حديثى ديگر از راويى ديگر چنين روايت مىكند :
از اثاثيه و اموال آن لشكر هيچ چيز از دست نرفت ، مگر ظرف يكى از افراد سپاهى به نام مالك بن عامر از قبيلهء عنزكه با قريش هم پيمان بود ، كه بندش به علت فرسودگى پاره شد و در آر افتاد و آب آن را برد . مردى كه دوشادوش مالك در آب حركت مىكرد و عامر بن مالك نام داشت به شوخى گفت : تقدير بر ظرف تو آمد و آن را برد ! مالك جواب داد كه من بر راه راست هستم ، و هرگز خواوند در ميان اين همه افراد لشكر ظرف مرا از من نخواهد گرفت ! چون از رود گذشتند ، مردى كه به پاسدارى قسمت پايين رود مشغول بود ظرفى را كه امواج به كنار ساحل انداخته بود باز يافت ، آن را با نيزه اش از آب گرفت و به لشكر گاه آورد . مالك ظرف خود را پس گرفت و سپس روى به عامر كرد و گفت : تو را نگفتم ؟ !
6 - و نيز در حديثى ديگر از قول راويى ديگر مىگويد :
آن گاه كه سعد مردم را فرمان داد تا از دجله بگذرند ، همگى به آب زدند و هر دو نفر دوشادوش بك ديگر به پيشروى پرداختند . آب دجله سخت بالا آمده بود . و سلمان فارسى در اين پيشروى همدوش سعد وقاص حركت مىكرد . حال سعد گفت : اين تقدير خداى عزيز دانا است : امواج خروشان دجله آنها را با خود بالا و
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٣١٣