چون فرستادگان امام ، از نزد عايشه و طلحه و زبير باز گشتند و پيغام آنان را كه بوى خون مىداد و اعلان جنگ داده بودند به امام گزارش دادند . على برخاست سپاس و ستايش خدا را به جاى آورد ، و بر پيامبر و خاندانش درود فرستاد و سپس گفت : اى مردم ! من با اينان مدارا كردم ، و ملايمت و نرمى نشان دادم تا مگر آنها نيز شرمى داشته باشند ، و از تحريك ديگران و ايجاد تفرقه و اختلاف بين مسلمين كوتاه آيند .
آنان را به پيمان شكنى و گسستن قيد بيعتشان سرزنش نمودم ، و موارد سركشى و گمراهيشان را آشكارا به آنها نشان داده گوشزد نمودم ، و در ارائه طريق حق و راستى اصرار ورزيدم شايد به خود آيند و پيروى از حق را بر باطل اختيار كنند ، ولى زير بار نرفتند و پيروى از هواى نفس را بر حقيقت مقدم داشتند و دعوت مرا اجابت نكردند ، و بر عكس در مقام بيم دادن و ترسانيدن من بر آمدند و پيغام داده اند كه خود را براى رويارويى با ضربات نيزه و شمشير آماده سازم و اين كه به خيره خود را به آرزوهاى دور و دراز خوش داشته است ، و تو را به اشتباه و غرور انداخته .
سوكيان به سوكشان بنالند . دربارهء من چه تصور مىكنند ، و مرا چگونه مردى به حساب آورده اند ؟ در حالى كه هم آنها به چشم خود ديده ، و به تمام وجود دريافته اند كه من نه آن مردى هستم كه از تهديد دشمن به نبرد به هر اسم ، و يا از چكاچاك شمشير و غوغاى ميدان جنگ بيمى به دل راه دهم . ولقد انصف القارة من راماها . « 1 »
هامش
- و حكومت سخت كور ساخته تا آنجا كه دين خدا و حقيقت اسلام ، و آن همه سفارشات پيامبر خدا را پشت سر انداخته بودند .
آيا به راستى اقدامات آنان را كه اين همه خون انسان ها به دنبال داشت به چه چيز جز مخالفت با خدا و پيغمبرش مىتوان تأويل كرد ، و به روز رستاخيز در پيشگاه عدل الهى چه پاسخ خواهند داشت ؟ ! ( سردار نيا )
( 1 ) . « قد انصف القارة من راماها » مثلى است در زبان عرب ، و موضوع آن چنين بوده است كه افراد قبيلهء قاره در تير اندازى و كمان كشى سخت ماهر و شهرتى بسزا داشتند و در اين فن كسى نمىتوانسته است كه با آنها برابرى كند . پس وقتى كه طلحه و زبير امام را به جنگ مىطلبند ، مثل اين است كه قبيلل قاره را به تير اندازى فرا خوانده او را تهديد كرده باشند . و روى همين اصل امام اين مثل را در سخنان خود آورده است .