به سراغ طلحه نرو ، چه اگر او را ببينى ، او مانند گاو نرى است كه سر فرود آورده شاخ هاى خود را مقابل حريف گرفته آماده حمله است ، مردى است متكبر و خود خواه و تند خو ، به كارهاى سخت و گران مىپردازد ، و مىگويد چيزى نيست ، ساده است .
اما بر عكس زبير را ملاقات كن كه مردى ملايم طبع و با گذشت بوده گوشى شنوا دارد . به او بگو پسر داييت مىگويد : تو مرا در حجاز ( كه زادگاهمان بود ) آشنا و پشتيبان بودى ، چخ پيش آمد كه در عراق ، ( در سرزمين غربت ) مرا بيگانه گشتى و به مخالفت و دشمنيم پرداختى ؟ ( سخن زيبا و دلنشين آن حضرت كه مىفرمايد : عرفتنى بالحجاز ، و انكرتنى بالعراق ، عماعدا مما بدا ؟ )
ابن عباس مىگويد : پيغام امام را بى كم و كاست به زبير رسانيدم ، زبير لختى به فكر فرو رفت و آن گاه در پاسخم فقط گفت : به او بگو ما با همه موانعى كه در اين راه وجود دارد ، و بيم و هراسى كه بدل داريم ، با اين همه اميدواريم !
عبد الله فرزند زبير نيز به من گفت : « 1 » به او بگو كه بين ما دو طرف ، مسأله خون عثمان مطرح است ، و واگذارى انتخاب خليفه به دست شورايى كه عمر دستور تشكيل آن را داده ، كه در آن صورت اين را بايد بداين كه دو نفر از آنها يعنى طلحه و زبير در يك صف قرار گرفتند ، و ام المؤمنين عايشه نيز جانب آو دو را فرو نخواهد گذاشت ، و با نفوذى كه عايشه در مردم دارد ، آنها نيز جانب وى را رها نخواهند كرد ، و اگر كار به مراجعه به آراء مردم بكشد ، اكثريت را عايشه و طرف داران او به دست خواهند آورد و در چنين وصفى تو تنها خواهى بود ! ابن عباس مىگويد : با اين سخنان فرزند زبير دانستم كه پشت سر اين حرف ها ، فقط جنگ حكومت مىكند . به خدمت على ( ع ) باز گشتم و او را از ما وقع با خبر ساختم .
بار ديگر امام ، ابن عباس را به همراهى زبيد بى صوحان به خدمت عايشه مأمور
هامش
( 1 ) . و قال لى ابنه عبد الله : قل له بيننا و بينك دم خليفه ، و وصية خليفه ، و اجتماع اثنين ، و انفراد واحد ، و أم مبرورة و مشاورة العامة : قال ابن عباس . فعلمت انه ليس وراء هذا الكلام الا الحرب .