كه به همين مناسبت آن را ليلة الهرير ناميده اند . يعنى شبى كه در آن زوزه مىكشيدند .
طبرى از سيف روايت مىكند كه ايرانيان جبههء مسلمين را زير رگبار تيرهاى جان كاه خود گرفتند كه در نتيجه خالد بن يعمر تميمى عمرى كشته شد . قعقاع چون چنين ديد خونش به جوش آمد ، و بدون اين كه از صعد وقاص در اين مورد دستورى بگيرد ، به سوى تير اندازان دشمن حمله برده و در سوگ خالد چنين مىخواند :
« خداوند سيراب كند مزار فرزند يعمر را ، به هنگامى كه مسافران بار مىبندند او بر جاى خود باقى است خداى سيراب كند زمينى را كه گور خالد در آن است هميشه به باران هاى صبح گاهى . من سوگند خورده ام كه همواره شمشير من به خون ايشان رنگين باشد و ايشان را بكشد . و اگر مردم از اين جا دور شوند ، خالد اين جا خواهد ماند »
سعد فرمانده كل قوا چون نبرد بدون اجازه قعقاع را مشاهده كرد دست به دعا برداشت و گفت : بار خدايا او را از اين نا فرمانى ببخشاى و او را يارى ده كه هم اكنون منش به اين نبرد فرمان دادم : سپس به سپاهيان فرمان داد تا به يارى قعقاع بشتابند .
آن شب تا بامدادان تنور جنگ هم چنان گرم بود و آتش آن زبانه مىكشيد . و سعد وقاص نخستين صدايى كه شنيد كه او را نويد فتح و پيروزى مىداد ، صداى قعقاع بود كه مىخواند :
« ما گروهى را بيش از يك چهار و پنج از پاى در آورديم ، و بر اين جمع مردانى را كه بر پشت اسب خود چون افعى نر بودند به حساب آورديم . و چون همهء آنها را از پاى در آورديم . الله خداى خود را خواندم . »
جنگ آوران آن شب را ديده بر هم ننهادند و همچنان به پيكار با دشمن به صبح آوردند و با اين خستگى و بى خوابى ، قعقاع در ميان لشكر به راه افتاده و به آنان گفت : تا يك ساعت ديگر دشمن روى به هزيمت مىنهد ، فقط يك ساعت صبر كنيد كه پيروزى در سايهء پايمردى است . بر اثر اين گفتهء قعقاع عده اى از افسران با وى هم داستان شدند و براى يك سره كرده كار نبرد روى به جانب رستم فرمانده كل قوا دشمن نهادند و با پيكارى مرگ بار صبح گاهان خود را به نزديكى هاى او رسانيدند . از طرفى بزركان ساير قبايل
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٨٨