و در روايت ديگر گويد : اين كار اعيسر « 1 » فرزند ام شمله است . او خوش نداشت كه فتح تمامى عراق به دست من صورت گيرد . . . تا آخر .
سيف نمىخواست كه بد بينى و دشمنى موجود بين خليفهء امر ، و خالد قهرمان كه هر دو از مفاخر قبيلهء مضر هستند بر سر زبان ها باشد . همچنين خوش نداشت كه خالد را از فتح عراق پاك محروم سازد . روى اين اصل درمقام معالجه بر آمد و آن داستان ها كه گذشت در فتح شهرهاى عراق در حق خالد وليد ساخته است كه ما قسمتى از آن را از نظر خوانندگان خود گذرانيده ايم . همچنين عزيمت خالد را از عراق به سوى شام هم چنان كه در حديث سيف ديديم ، با وضع و ساختن داستانى به اين ترتيب : دو تن از مسلمانان در حملهء ناگهانى خالد در مصيخ بنى البرشا كشته شدند ، و عمر از كشته شدن آنها بر خالد خشم گرفت . و همچنين سر گرانى خليفهء ابو بكر در عزيمت خالد به طور پنهانى به مكه همهء اين ها را سيف مقدمهء آن قرار داد و بالاخره نتيجه گرفت كه اين ها عامل آن بوده است تا موجب مأموريت وى به جانب شام باشد و او را از فتح عراق باز دارد . كما اين كه در حديث ديگر روايت مىكند كه مرتباً عمر از خالد وليد نزد ابو بكر بد گويى مىكرد ولى ابو بكر زير بار نمىرفت و مىگفت : من شمشيرى را كه خداوند از نيام بركشيده است غلاف نخواهم كرد . ( 2 ) سپس نامهء ابو بكر را در حديثى ديگر به خالد مىآورد كه همگى آنها ساخته و پرداخته است و كم ترين اثرى از حقيقت در آن به چشم نمىخورد ، و پس از اين همه مقدمه سازى در حديث همچنين ( 3 ) مىگويد : خالد در حق عمر بد گمان بود و مىگفت : اين كار او است از حسادت نخواست تا عراق به دست من گشوده شود و به نام من تمام گردد ، با وجود اين كه خداوند مرزهاى عراق را به دست من شكست ، و مردم آن سامان را هيبت و ترس من به دلشان انداخت ، و مسلمانان را به پيكار آنان به وجود من تشويق و جرأت داد !
و بالاخره در حديث ششم مىگويد : اما اين را نمىدانست ( يعنى خالد ) كه عمر
هامش
( 1 ) . اعيسر ، تصغير اعسر است كه در زبان عربى به آن كس گفته مىشود كه چپ دست باشد . يعنى كارهايى را كه معمولًا با دست راست انجام مىدهند او با دست چپ انجام دهد .