مقيدى صادق است « 1 » . پس هر آنچه بالقوة است مصداق اين امر هست كه « ممكن است بالفعل موجود نشود » واين امر بالضرورة معلوم است زيرا در همان وقتي كه بالقوة است اين امر بر أو صادق است كه ممكن است بالفعل موجود نشود « 2 » وبنابراين حاجتي نبود كه اين امر از مقدمات برهاني كه ببرهان ثابت مىشود قرار داده شود .
« پاسخ »
پاسخ از ايراد أول اين است كه مراد از امكان در اينجا امكان ثبات وفساد است بعد از خروج از قوت بفعل وآن غير از امكان وجود وعدم است نظر بذات ممكن ، آيا نمىبينى كه نفس ناطقه را بعد از وجود ، امكان ثبات وفساد نيست چون امكان فساد ندارد وبنابراين امكان ثبات وعدم هم ندارد ، با اينكه نظر بذاتشان ممكن الوجود والعدم هستند زيرا هيچگاه واجب لذاته نمىشوند وتنها به سبب وجوب علت خود واجب بالغير مىشوند .
پاسخ از ايراد دوم اين است كه مراد مصنف از اينكه گفت « گاه ممكن است كه در وقتي از أوقات وجود نيابد » اين است كه بعد از خروج از قوت بفعل در وقتي از أوقات معدوم شود ونقض به نفس ناطقه بر أو وارد نيست زيرا بيان كرديم كه مراد از امكان ، امكان ثبات وفساد است ونفس ناطقه را اينگونه امكان نيست « 3 » .
بنابراين تقرير ، ادعا در اين مقدمه اينطور است : هر چيزى كه بالقوة است وأو را بعد از خروج قوت بفعل امكان ثبات وفساد هست بناچار در وقتي از أوقات معدوم خواهد شد .
هامش
( 1 ) - مطلق هر امرى بر مقيد آن صادق است .
( 2 ) - وهمچنان در حال قوت باقي بماند .
( 3 ) - چون در حكمت ثابت شده است كه نفوس ناطقه فانى نمىشود وچون امكان فساد ندارند ، امكان ثبات هم ندارد وبلكه ثابتاند بالوجوب غيرى .