چون اين امر روشن شد گوئيم : مراد مصنف از محمول اين قضية در اين مقدمه اين جمله است كه « ممكن است در وقتي از أوقات وجود بالفعل نيابد » « 1 » . حال گوئيم غرض أو أزين امكان كه در محمول است سه امر مىتواند باشد يكى امكان قبل از خروج از قوت بفعل دوم امكان بعد از خروج از قوت به فعل وسوم امكان مطلق .
اگر منظورش أول باشد لازم آيد كه محمول قضية غير موضوعش باشد يا غير داخل در أو باشد زيرا معنى بودن چيزى بالقوة عبارت از بودن آن است به نحوى كه هم ممكن باشد كه بالفعل موجود شود وهم ممكن باشد كه موجود نشود . ما دام كه موجود نشده است « 2 » ، پس حمل اين محمول بر آن موضوع بنابر يكى أزين دو وجه بىمورد است كه مصنف اين كار را كرده است واگر منظور أو قسم دوم باشد ، نقض مىشود به نفس ناطقه كه قبل از حدوث بدن بالقوة است وهنگام حدوث بدن ، بالفعل موجود مىشود « 3 » . درحالىكه معلوم است كه ذات نفوس ناطقه در هر حال ممكن بالذاتاند زيرا ممكن لذاته ، واجب لذاته نمىشود . علاوة بر اين ممكن نيست كه نفوس ناطقه در وقتي از أوقات وجود فعلى نيابند ، زيرا در حكمت ثابت شده است كه نفوس ناطقه باقي بوده وتباه نمىشوند اگر چه مزاج بدن هم تباه شود . پس قضيهء فوق بطور مطلق درست نيست .
واگر منظورش قسم سوم باشد « 4 » بازهم خالى از فائده است زيرا مطلق ، بر هر امر
هامش
( 1 ) - نه جملهء ديگرى كه ذكر شد . گفتيم كه تسامح در تعبير است وممكن است وجود نيابد يك شق قضية است . دو شق ديگر دارد كه وجود دائمي يابد مانند نفوس ، ووجود يابد ومعدوم شود مانند حوادث .
( 2 ) - يعنى معنى آن اين است كه ما دام كه موجود نشده است هم ممكن باشد كه موجود شود وهم ممكن باشد كه موجود نشود .
( 3 ) - پس لازم آيد كه مشمول امكان نباشد وواجب باشد .
( 4 ) - امكان مطلق باشد نه امكان قبل از وجود نه بعد از وجود .