تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المقدمات الخمس والعشرون في إثبات وجود الله ووحدانيته وتنزيهه من أن يكون جسما أو قوة في جسم من كتاب دلالة الحائرين لابن ميمون ( شرح بيست وپنج مقدمه در اثبات بارى تعالى از كتاب دلالة الحائرين ابن ميمون ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
كرده ودر جهت كميت متحرك بسوى كمال نشو ونما رفته تماميت ميابد وبنابراين نموّى تحقق نمىپذيرد مگر باينكه حركت نقلهء قبل از آن باشد « 1 » . وامّا در ذبول بناچار بايد مقدارى از اجزاء ذابل « 2 » تحليل برود تا آنكه از لحاظ اندازه ومقدار كاسته گردد وبسوى اضمحلال وتباهى حركت كند وقهرا آن اجزائى كه تحليل مىرود بايد از كالبد جدا شده وبسوى ديگر حركت كند « 3 » وما دام كه اجزاء تحليل رفته متحرك بحركت نقله نگردند ذبول ولاغرى حاصل نخواهد شد . وامّا تخلخل وتكثف نيز خود منفك از استحالت نمىباشند زيرا تخلخل أمور باين است كه قوام آن رقيق شود ودر تكاثف برعكس باين است كه از رقت به غلظت گرايد وخود بخود نازكى قوام ودرشتى غلظت آن دو كيفيّت‌اند وبنابراين استحالت لازمهء متخلخل ومتكاثف است كه عبارت از حركت در كيف باشد وبنابراين اكنون بايد بيان كنيم كه استحالت حاصل نمىگردد مگر بعد از حركت نقله . بيان اين امر اين است كه مستحيل « 4 » يا بالطبع است يا بالقسر . قسم أول نيز خود بر دو گونه است ، يكى استحالت در بسائط است مانند استحالت آب داغ كه بسردى گرايد وديگر استحالت در مركبات بود « 5 » مانند استحالت غوره از ترشى به شيرينى . امّا استحالت طبيعي بسائط « 6 » واجب است كه خارج از كيفيّت طبيعي باشد تا اينكه ممكن باشد كه طبيعت بسائط آنها را بدان كيفيّت بازگرداند وخروج استحالت
هامش
( 1 ) - كه علت تحويل وتبديل وتبدل آن شود . ( 2 ) - لاغر شونده . ( 3 ) - بسوى مكاني ديگر چون در هر حال اجزاء ، تباه ومحو كامل نمىشوند . ( 4 ) - امرى كه استحالت مىپذيرد . ( 5 ) - أجسام مركبهء از عناصرى به عناصر بسيطه . ( 6 ) - يعنى استحالت بالطبع نه بالقسر .