مگر اينكه گفته شود كه هرگاه متحركى به نهايت حركت خود برسد مجددا ومتحركا بازمىگردد « 1 » وهمينطور پس از بازگشت از جانب ديگر بطور پيوسته « 2 » .
پس گوئيم واجب است بين دو حركت مستقيم سكونى باشد وبنابراين اتصال حركات مستقيمه ناممكن است . بدين بيان كه متحرك به حركت مستقيم هنگامى كه به پايان حركت خود مىرسد ، قهرا آن ميلى كه بوسيلهء آن حركت كرده است همچنان در آن موجود خواهد بود . لكن آن ميل تنها علت وصول به پايان متحرك اليه مىباشد وقهرا علت با معلول موجود مىباشد « 3 » . لكن اگر در حال بازگشت از منتهى اليه متحرك باشد بواسطهء ميل ديگرى متحرك خواهد بود زيرا آن ميلى كه آن را تا آن حد رسانده است غير از آن ميلى است كه از آن حدّ آن را بازمىگرداند .
واز طرفي وصول ، در « أين » حادث مىشود بر خلاف حركت كه در زمان حادث مىگردد ، بنابراين ميلى كه متحرك را بهدف مىرساند در آن أين موجود خواهد بود وآن ميل ديگر در آن طرف ديگر حادث مىشود « 4 » چه آنكه ذكر كرديم كه دو ميل با يكديگر جمع نمىشوند « 5 » واز طرفي ديگر ميل آنى الوجود است ومغاير با حركت است « 6 » .
هامش
( 1 ) - يعنى بطور مستقيم حركت كرده وبه پايان خود كه پايان مكان است وپايان آن جهت مىرسد ومجددا در حال حركت بازمىگردد تا به نهايت جهت مقابل برسد ومجددا در حالت حركت بازمىگردد واين عمل مرتب تكرار شود .
( 2 ) - كه در حال برگشت هم وقفهء در حركتش حاصل نشود .
( 3 ) - . . . غلط فاحش ديگرى در متن است كه : « فان الميل الذي به تحرك إليها يكون موجودا » ودرست اين است : « لا يكون موجودا » البتة ممكن است عبارت درست باشد ، لكن با توجيهى مىتوان آن را درست كرد كه ما هم همان كار را كرديم .
( 4 ) - در آن بازگشت .
( 5 ) - يكى ميل حركت بسوى امرى است ويكى ميل حركت از آن امر است به جهت مقابل .
( 6 ) - ميل در مكان است وحركت در زمان .