آن طرفي از أشياء كه بطرف جنوب وچسبيده بآن است بجز آن طرفي است كه بطرف شمال است وآن طرفي كه بسوى غرب است بجز آن طرفي است كه بسوى شرق است ، نسبت به فلك الافلاكى كه وجود عالم را عبارت از آن مىدانيد يا اجسامى ديگر « 1 » .
وبهر حال هر طرف از آن طرف ديگر بالحسّ متمايز است وبديهي است كه در عدم محض أشارت روا نباشد « 2 » .
ومثلا اگر فرض شود كسى بايستد در يك طرف عالم ودست خود را امتداد دهد تا برسد بيرون عالم دو فرض مىتوان كرد .
يكى اينكه دست وى از ديوارهء عالم نفوذ كرده وخارج شود ، ديگر اينكه خارج نشود . اگر خارج شود گوئيم بديهي است كه محلى كه گنجايش يك ذراع را دارد بيش از جايگاه يك وجب است ، پس بهر حال در خارج عالم بر اين فرض مقدار وجود دارد ، حال اين مقدار خلاء باشد يا ملاء « 3 » .
واگر فرض ديگر درست باشد كه دست وى نافذ نشود واز عالم بيرون نرود بناچار بايد گفت چيزى مانع از نفوذ آن شده است وآنچه مىتواند مقاوم ومانع از نفوذ جسم باشد قهرا خود جسم است « 4 » ، وبدين ترتيب بايد گفت هر مقدارى ناچار بمقدارى ديگر پايان مىيابد نه به طرف « 5 » .
از پارهء از فضلاء زمان خود كه در علوم فلسفيه وبويژه رياضى شيخوخت يافته
هامش
( 1 ) - يعنى شرق وغرب وجنوب وشمال .
( 2 ) - اين جانب وآن جانب لازمهاش قابل اشاره بودن است واگر عدم باشند نبايد قابل اشاره باشند .
( 3 ) - البتة فرض ملاء بودن محال است ، چون فرض اين است كه خارج عالم باشد .
( 4 ) - پس آنچه مانع است جسم است وجسم داراى مقدار است وبنابراين همه چيز بمقدار پايان مىيابد نه لا مقدار وامرى عدمي .
( 5 ) - طرف عدسى ، پس طرف هر امرى بطرف امرى ديگر پيوسته است .