موجود شود ، حال خواه در عددي محصور ويا نامحصور وبلكه بحسب حقيقت اين مفهوم كه كلى است ، وهمهء افراد آن ممكن است موجود شود « 1 » واگر فرض شود كه وجود عوالم كثيره نامتناهى ممتنع باشد بايد اين امتناع يا از جهت ماهيت آن « 2 » باشد يا از جهت لوازم ماهيت آن ، وهر دو محال است به همان دليل كه يادآور شديم كه مقتضى طبيعت آن اين است كه نسبت آن به همه افرادش متساوي باشد بدون اختصاص بوجود عددي دون عددي ديگر . ويا امتناعش مستند به عوارض مفارق است كه قهرا جايز الزوال است وآنگاه رواست كه عوالم نامتناهى وجود يابد . زيرا هر چه از ازليّات ممكن باشد واجب خواهد بود ، پس واجب است كه عوالم نامتناهى از لحاظ عدد وجود يابد « 3 » .
اما گروه ديگر . آنان بر حسب مشاهدات خود بواسطهء حواس ظاهر حكم كردهاند كه مشاهده مىكنيم كه نهايت هر چيزى به بدايت چيزى ديگر كه چسبيده به آن است پايان مىيابد « 4 » ، واين طرفها معدوم محض نمىباشند « 5 » .
چگونه ممكن است طرفها عدم محض باشند درحالىكه ما بالضرورة مىدانيم كه
هامش
( 1 ) - خلاصه اينكه مقتضاى مفهوم وطبيعت كلى متواطى اين است كه نسبت آن بهمهء افرادش هم از لحاظ مفهوم واطلاق وهم از لحاظ امكان وجود افراد متساوي باشد واقتضاى طبيعت آن وجود بعضي دون بعضي نيست .
( 2 ) - ماهيت مفهوم عالم ، مقتضى امتناع وجود افراد نامتناهى باشد يا مقتضى ، لوازم آن باشد وهر دو نادرست ومحال است . يا از جهت عوارض ديگر است كه قابل زوال است يعنى انحصارش در افراد معين مستند بعوارض باشد ، عوارض هم قهرا بر طرف مىشود .
( 3 ) - در أمور أزلية كه از جمله عالم است بطور كلى . يعنى عالم كلى است ، امكان وجود يعنى وجوب ، نهايت وجوب غيرى نه بالذات .
( 4 ) - يعنى در أشياء عالم طبيعت مشاهده كردهاند كه وضع بدين منوال است كه هر چيزى دو طرف دارد كه هر طرف آن مماس وچسبيده به چيزى ديگر است وبدين صورت همهء أشياء بهم پيوستهاند ، طرف آخر هر يك بطرف أول هر يك ملاصق است .
( 5 ) - پس طرفها عدم نمىباشند وبلكه بهره از وجود دارند .