بىنهايت « 1 » . اين گروه نيز مختلفاند .
پارهء از آنان گويند كه اين اجزاء مطلقا قابل قسمت نمىباشد ، نه بطور تقسيم وقسمت إضافي ونه فكى « 2 » ، زيرا لازمهء انفكاك وجود تخلخل وخلاء است « 3 » وبواسطة آن ممكن است ، در حالي كه در بين خود اجزاء خللى نيست وخلائى وجود ندارد .
دستهاى ديگر اين امر را توجيه كردهاند باينكه كون وفساد نامتناهى « 4 » نيازمند بمادهء نامتناهى است وبالآخرة اينان درين باب تفصيلات ديگرى هم دارند كه ذكرش درين رساله مناسب نمىباشد « 5 » .
گروه دوم گويند هنگامى كه : كلمه عالم بطور مطلق را بر زبان مىرانيم از آن معنايى را مىخواهيم بجز آن هنگام كه مىگوئيم « اين عالم » « 6 » .
زيرا از اطلاق دوم « 7 » ، امرى جزئي ومشخص اراده مىشود واز اطلاق أول ، كلى قابل حمل بر كثيرين « 8 » . به نحوى كه نسبت آن « 9 » به همه جزئيات مندرجة در تحت آن « 10 » بالسوية است ، بنحوى كه مقتضى اين نيست كه پارهء از افراد مخصوص آن
هامش
( 1 ) - أصول ديمكريت اين است كه بر حسب اتفاق از برخورد واجتماع اين ذرات وأتمها عالم بوجود مىآيد وبنابراين عوالم نامتناهى است وبر حسب بخت واتفاق بوجود مىآيد ، اين است كه گويند ديمكريت قائل به بخت واتفاق است .
( 2 ) - كسرى وقطعي ، بنابراين أجسام مركب است از اجزاء محدود لا يتجزى .
( 3 ) - يعنى اگر قابل انفكاك وتجزيه باشند ، بايد بين اجزاء خلل وفرج ايجاد شود وبالآخرة بين آنها خلاء وتخلخل بوجود آيد .
( 4 ) - چون عالم طبيعت بطور بىپايان در معرض كون وفساد وبود وشدن است .
( 5 ) - واز اين جهت مطلب را درز گرفته است .
( 6 ) - يعنى وقتي كه عالم را بطور مطلق مىگوئيم غير از آنگاه است كه عالم خاص را بر زبان مىرانيم ، آن مطلق است واين مقيد .
( 7 ) - كه مقيد است .
( 8 ) - كلى قابل حمل بر افراد كثير است .
( 9 ) - عالم بطور كلى .
( 10 ) - كلى متواطى بدين سان بود .