پس آنها را يا بايد تكذيب كنند و يا تأويل .
بدين ترتيب ، اخبار دال بر خلافت امير المؤمنين ( ع ) بدون معارض باقى مىماند .
بعلاوه آنچه كه اينان گمان بردهاند كه به خلافت ابوبكر اشاره دارد ، نادر است و صلاحيت معارضه با اين اخبار را ندارد بلكه اصلا بر منظورشان دلالت نمىكند . زيرا در خبر جبير بن مطعم هيچ گونه دلالتى ديده نمىشود . بعلاوه آن چيزى كه زن دربارهء آن با پيامبر ( ص ) سخن گفت ، از جمله چيزهايى است كه مرجع آن قدرت است . كما اينكه وقتى مىگويد : اگر تو را نيافتم ، معلوم نيست كه مقصودش اين باشد كه اگر از دنيا رفته باشى ، سخن جبير كه گفت : گويا منظورش مرگ است ، ظن و احتمال است و ظن و گمان هم نمىتواند كسى را از حق بىنياز گرداند .
امّا روايتى كه از عايشه نقل كردهاند كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمود : « پدر و برادرت را برايم بخوان . » گفتهء عمر ما را از بيان آن بىنياز مىكند كه گفت : « پيامبر هذيان مىگويد . » بعلاوه ، احتمال مىرود كه پيامبر ( ص ) مىخواست مالى به دو دهد و چيزى مربوط به آن برايش بنويسد و يا در آن بنويسد كه وى نماز را بخواند - چنان كه خودشان مىپندارند كه پيامبر ( ص ) به ابوبكر دستور اقامهء نماز داد - و احتمالات ديگرى از اين قبيل . از همهء اينها گذشته ، اين روايت قطعا دروغ است . زيرا چگونه تصور مىشود كه پيامبر ( ص ) به عايشه دستور دهد كه پدرش را دعوت كند و عايشه نيز احتمال بدهد كه مىخواهد براى خلافت وى چيزى بنويسد امّا او را حاضر نكند در حالى او [ براى مسائل كوچكتر نيز ] پدرش را بىدعوت فرا مىخواند ؟ ! طبرى در تاريخ ( 1 ) خود از ارقم بن شر حبيل روايت كرده كه گفت :
از ابن عباس پرسيدم : آيا رسول خدا ( ص ) [ براى امامت ] وصيت كرد ؟ پاسخ داد :
نه . گفتم : پس چه شد ؟ گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود : كسى را دنبال على بفرستيد تا بيايد . عايشه گفت : كاش دنبال ابوبكر مىفرستادى . حفصه گفت : كاش دنبال عمر مىفرستادى . همه نزد حضرت جمع شدند . رسول خدا ( ص ) فرمود : پراكنده شويد . اگر مرا به شما نيازى بود ، دنبالتان مىفرستادم . آنها نيز بازگشتند .
هامش
( 1 ) . ج 3 ، ص 195 .