خدا ( ص ) ببرد ، بر خلاف سوگند خويش عمل كرد ؟ چرا پيامبر ( ص ) با اينكه مىدانست او شيطان است ، پس از مرتبه اوّل سكوت نمود و ابو هريره را از مسامحه با وى نهى نفرمود ؟ مگر آن اموال از آن تهيدستان نبود و آن حضرت ، امين ايشان در جمع و نگهدارى آن ؟ آيا پس از اين همه حرف و سخن ، هيچ خردمند دانايى در اين شك مىكند كه اين حديث ، از دروغها و سخنان بىپايهء ابو هريره است ؟
6 - روايت حاكم ( 1 ) از وى كه آن را صحيح هم خوانده است . وى در اين روايت نقل مىكند كه :
خداوند ، آدم را خلق كرد . پس به پشتش دست كشيد و تمامى انسانهايى كه خداوند تا روز قيامت خواهد آفريد چون ذرههاى ريز فرو ريخت . پس در پيشانى هر انسانى درخششى از نور قرار داد . آن گاه آنها را به آدم عرضه كرد . آدم گفت :
اينان چه كسانى هستند ؟ خداوند فرمود : ذريهء تو است . درخشش پيشانى يكى از ايشان ، آدم را خيره كرد و به شگفتى واداشت . گفت : پروردگار من ! اين كيست ؟
فرمود : اين فرزندت ، داود است . آدم گفت : عمرش چقدر است ؟ فرمود : شصت سال . گفت : خدايا ! چهل سال از عمر من به او بيفزا تا عمرش صد سال شود . خداوند عز و جل فرمود : پس چنين نوشته مىشود و مهر مىخورد و ديگر تبديل نمىگردد . چون عمر آدم به پايان رسيد ، ملك الموت براى قبض روح او آمد . آدم گفت : مگر چهل سال از عمرم باقى نمانده است ؟ ملك الموت به او گفت : مگر آن را براى فرزندت ، داود قرار ندادى . آدم انكار كرد و ذريه اش نيز انكار كردند .
به اين داستان خيالى بنگريد و ببينيد كه در عبارت آخر ابو هريره چگونه به پيامبر خدا نسبت كذب و انكار آنچه كه خود كرده و به حسابش نوشته شده و مهر خورده ، مىدهد ، آن هم به خاطر كراهت از مرگ كه پس از آن كرامتى است كه آدم ، پيش از هبوط به دنياى پست آن را ديده و در شوق رسيدن به آن گريسته است . اگر هم فرض شود كه آدم آن را فراموش كرده بود ، باز انكار وى پس از آنكه ملك الموت - كه صادق
هامش
( 1 ) . مستدرك ، ج 2 ، ص 325 .