رختخوابت مىروى ، آية الكرسى را بخوان كه مىگويد : اللَّه لا إله الا هو الحى القيوم . . . تا اينكه آيه را به پايان برى . اگر چنين كنى تا صبحدم ، نگهبانى از سوى خدا ، تو را حفظ خواهد كرد و شيطان به تو نزديك نخواهد شد . پس او را رها كردم . صبح كه شد ، رسول خدا به من گفت : ديشب اسيرت چه كرد ؟ گفتم : اى رسول خدا ! گمان برد كه مىتواند به من كلماتى بياموزد كه خداوند بدان وسيله مرا بهره مند سازد . من نيز رهايش نمودم . . . سپس رسول خدا گفت : « اى ابو هريره ! مىدانى كه در اين سه شب با كه سخن گفتى ؟ » امشب باز مىگردد . دانستم كه او برخواهد گشت . چون رسول خدا ( ص ) فرمود : برخواهد گشت . پس در انتظار او نشستم . آمد و شروع به برداشتن طعام كرد . او را گرفتم . به او گفتم : سوگند كه تو را نزد رسول خدا ( ص ) مىبرم . گفت : مرا رها كن كه نيازمند هستم و عيالوار ، دوباره بر نمىگردم . دلم به حالش سوخت و او را رها كردم . صبح كه شد ، رسول خدا ( ص ) به من گفت اى ابو هريره ! اسيرت ديشب چه كرد ؟ گفتم : اى رسول خدا ! از نياز شديدى شكوه كرد و گفت كه عيالوار است . دلم به حالش سوخت و او را رها كردم . گفت : او به تو دروغ گفته و دوباره باز خواهد گشت .
شب سوم در كمين او نشستم . آمد و شروع به برداشتن طعام كرد . او را گرفتم و گفتم سوگند مىخورم كه تو را نزد رسول خدا برم . اين مرتبهء سوم است كه گفتم :
نه . گفت : « او شيطان بود . »
كاش مىدانستم كه شيطان چه نيازى به اين سرقت خاص داشت ؟ و چرا به گونه اى دزدى نكرد كه ابو هريره او را نبيند ؟ و چگونه ابو هريره توانست او را اسير كند در حالى كه او از جنس ماده نيست ؟ چرا او كه امين و حافظ زكات بود به خود اجازه داد كه نسبت به كسى ترحم و دلسوزى نمايد ؟ براى چه سخن رسول خدا ( ص ) را كه فرمود : او به تو دروغ گفته است ، تصديق نكرد امّا ادعاى سارق را با اينكه پيامبر ( ص ) دروغ بودن آن را به وى گوشزد كرده بود ، پذيرفت . بخصوص كه اين قضيه چند مرتبه تكرار شد ؟ ! چرا اين سخن پيامبر را كه فرمود : « دوباره باز مىگردد » پذيرفت امّا اين را كه فرمود : « به تو دروغ مىگويد » قبول نكرد ؟ مگر نه اينكه هر دو خبر ، سخن پيامبر ( ص ) بود ؟ ! و آيا اگر پيامبر ( ص ) را در تكذيب سارق ، تصديق كرده بود ، باز جايى براى دلسوزى بود ؟ ! چرا با اينكه سه بار سوگند خورده بود كه او را نزد رسول
دلائل الصدق لنهج الحق ( فارسي ) — صفحة 523
مساهمون: الشيخ محمد حسن المظفر
ص٥٢٣