قبلى بهتر بود . خورشيد در شرف غروب كردن بود . على پياده شد . من هم با او پياده شدم . از خداوند خواست كه خورشيد را برگرداند . پس خورشيد ، به اندازهء خواندن نماز عصر بالا آمد . نماز عصر را خوانديم . آن گاه خورشيد ، پنهان شد . ( 1 )
در ينابيع الموده ( 2 ) از مناقب از امام حسين ( ع ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود :
آن گاه كه پدرم از جنگ نهروان برگشت ، از سرزمين بابل مىگذشت . وقت نماز عصر شد . فرمود : اين سرزمين ، سرزمين شومى است چرا كه خداوند سه بار آن را با هر چه در آن بوده زير و رو كرده است و براى وصى هيچ پيامبرى جايز نيست كه در آن نماز بخواند . جويرية بن مسهر عبدى گفت : مردمان در آنجا نماز خواندند .
امير المؤمنين با يكصد سوار حركت كرد تا سرزمين بابل را پشت سر گذاشت ، امّا خورشيد غروب كرده بود . حضرت فرود آمد و گفت : برايم آب بياور ، برايش آب آوردم . وضو گرفت و فرمود : جويريه ! براى نماز عصر ، اذان بگو . با خود گفتم :
چگونه مىخواهد نماز عصر را به جاى آورد و حال اينكه خورشيد غروب كرده است ؟ ! اذان گفتم . به من فرمود : اقامه بگو . اقامه گفتم . در حال گفتن اقامه بودم كه دو لبش حركت كرد خورشيد برگشت و نماز را به امامتش خوانديم . چون از نماز فراغت يافتيم ، خورشيد به سرعت غروب كرد ، همچون چراغى كه در طشت آبى بيفتد ، ستارگان در هم آميخت . حضرت رو به من كرد و گفت : اى سست يقين ! اذان مغرب را بگو .
در همين كتاب از اخطب خوارزم به سند خود از مجاهد روايت كرده كه ابن عباس در سخنانى ، امير المؤمنين را مدح و ثنا كرد و گفت : « دو بار خورشيد ، برايش برگشت . »
امّا حديث چهارم را كه حديث سطل و آب و دستمال است ، در ينابيع الموده ( 3 ) از ابن مغازلى و صاحب مناقب و اخطب خوارزم كه همگى به سند خود از انس نقل كردهاند ، آورده است .
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 277 .
( 2 ) . باب 47 .
( 3 ) . باب 49 .