نقل شده كه گفت : « رسول خدا ( ص ) با من عهد كرد كه مرا دوست نمىدارد ، مگر مؤمن و مراد دشمن نمىدارد مگر منافق » . خداوند را سپاس كه ما را از اهل محبّت او قرار داد و دلهاى ما را از شراب محبّت وى مالامال كرد . همانا كه توفيق ، از آن خداوند است .
من مىگويم :
حال كه صحت اين حديث را شناخته و با ستايش خدا به خاطر محبّت على ، راست گفته است ، پس چرا سرسختترين دشمنان و بزرگترين كينه توزان حضرت ، مثل معاويه ، ابن عاص ، مروان و امثال آنان را دوست مىدارد و ايشان را والى خود مىداند و نفاقشان را نمىپذيرد ، در حالى كه كينه آنان با على ( ع ) و استمرار آنان در دشمنى با آن حضرت و بدگويى و سبّ او ، كاملا روشن است ؟
بلكه بايد عايشه را هم دوست نداشته باشد بلكه او را منافق بداند ، چه به خوبى آگاه است كه عايشه با على ( ع ) دشمنى داشت و بر بغض و كينه آن حضرت باقى ماند . در مسند احمد ( 1 ) از عبيد اللَّه بن عبد اللَّه از عايشه منقول است كه گفت :
چون پيامبر ( ص ) در خانهء ميمونه بيمار شده از زنانش اجازه خواست كه در خانهء من بسترى شود ، به او اجازه دادند . رسول خدا ( ص ) در حالى كه بر عباس و مرد ديگرى تكيه داده بود و پاهايش بر روى زمين كشيده مىشد ، از خانه خارج شد ، عبيد اللَّه گفت : ابن عباس گفت : آيا مىدانى آن مرد كيست ؟ او على بن ابى طالب است ؛ امّا عايشه از او دل خوشى ندارد .
همين روايت را احمد در جاى ديگرى آورده است . ( 2 ) آيا كينه توزى از اين شديدتر كه كسى حتى از بردن نام دشمنش نيز اجتناب كند ؟
اين روايت را طبرى در تاريخ خود آورده است . در نقل طبرى آمده : امّا وى ( عايشه ) نمىخواهد از او به نيكى ياد كند ، در حالى كه مىتواند ! اين روايت در دلالت بر كينه و دشمنى عايشه با امام پرهيزگاران و جان پيامبر امين ، صراحت بيشترى دارد .
بخارى نيز آن را در كتاب وضو ، باب « الغسل و الوضوء فى المخضب » ؛ كتاب « اذان » ،
هامش
( 1 ) . ج 6 ، ص 34 .
( 2 ) . همان ، ص 228 .